امروز به یاد بشاگرد افتادم ... یکی از خاطره انگیز ترین سفرهای من تو این کره خاکی رفتن به بشاگرد بود...بلبل آباد... هم رفتنش ...هم بودن و هم بازگشتن ... اونجا لحظه به لحظه اش برام خاطره دلچسب و شیرین به یادگار گذاشته... هیچ زمانی هیچ کجای این دنیا که بودم موقع برگشت به خونه و حرم امام رضا اینقدر اشتیاق نداشتم و دلهره ...مزه زیارتی که شب برگشت و رفتن به حرم داشتم هنوز زیر دلم شیرین شیرینه... خوشمزه بود... یه دفترچه دارم که توش همه موارد ریز و درشت سفر رو نوشتم ... از روز اول تا شب اخر... قشنگترین خاطره هم مربوط میشه به جشن تولد امام زمان که تو مدرسه گرفتیم و کیکی که من پختم ...عجب کیکی بود انصافا (البته در یه حرکت انتحاری ابتدا با اب کیکو درست کردیم ولی خب مشاهده شد که اینگونه امکان خوردن نیست چون عینهو سنگ خارا شده بود... بعدا توسط امداد غیبی مقداری معتنابهی شیر از مدرسه پسرانه کشف و ضبط شد که البته تر بعدا در یه تحقیق وسیع مشخص شد پسران با احتکار این شیرها در مدرسه قصد آسیب رساندن به اصل کیک پختن ما را داشته اند...باور نکنید شوخی بود...)...خلاصه در حداقل امکانات اصلن گمان نم یکردم اینقدر خوشمزه بشه... وای مردم از تعریف...
شباش پر از قورباغه های ریز و درشت بود... یعنی ببخشید شباش که نه حیاط مدرسه تو شب... و سمفونی قور قور ... چه دلنشین با این که چندش آور بود... حواست اگه نم یبود مقدار معتنابهی زیر گام های استوارمون له م یشدن...ایییییی...
اونجا و خیلی جاها مثل بشاگرد کار زیادی نیاز داره... بیشتر از همه نیازمند خوراک فکری و بینشی هستن... آه... بگذریم که جای حرف تو این زمینه زیاده... تو یکی از همین شبا که زنگ زده بودم تا حال بچه ها و اوضاع و احوال بپرسم خبر دار شدم که قصابان و تعدادی از دوستان رو دستگیر کردن... اونشب حال خوبی نداشتم ...
برای تو که عزیزترینی در این شبی که تنهاترینم...
خداوندا از شكهاي ما مراقبت كن زيرا شك شيوهاي براي نيايش است و شك است كه ما را به رشد وا م يدارد چرا كه وادارمان م يكند بي ترس به پاسخهاي بي شعار يك پرسش بنگريم ...خداوندا تا اين امر ممكن شود از تصميم هاي مراقبت كن زيرا كه تصميم، شيوهاي براي نيايش است...
به ما شهامت ببخش تا پس از شك بتوانيم ميان دور راهي يكي ر ا برگزينيم كه آري ما همواره آري و نه ما همواره نه بماند كه وقتي راهي را برگزيديم ديگر به پشت سر ننگريم و نگذاريم پشيمانی روح ما را ويران كند و تا اين امر ممكن شود ... خداوند از اعمال تا مراقب كن زيرا عمل شيوهاي براي نيايش است
كاري كن تا نان روزانه ما بهترين ثمرهاي باشد كه در درون خويش داريم ... كه بتوانيم پس از كار و عمل اندكي از عشقي كه دريافت م يكنيم نثار كنيم و تا اين امر امكان پذير شود... خداوندا همواره به ما شيفتگي ببخش زيرا شيفتگي شيوهاي براي نيايش است شيفتگي است كه ما را تا آسمان و زمين م يبرد تا بزرگ سالان و كودكان ... به ما م يگويد كه آرزو مهم است و سزاوار تلاش...
شيفتگي است كه به ما مي باوراند همه چيز ممكن است، اگر به آن چه م يكنيم كاملا متعهد باشيم و تا اين امر ممكن باشد ... پرودرگار از زندگي ما مراقبت كن... زيرا زندگي يگانه راهي است كه براي تجلي معجزه تو داريم كه زمين همچنان بذر را به گندم تبديل كند و ما همچنان گندم را به نان و اين ممكن است تنها اگر عشق بورزيم...برای این که هرگز تنها نمانيم همراهیت را همواره ارزاني ما كن و همراهي كن مردان و زناني را كه شك دارند عمل كنند... رويا ببيند... شيفته شوند و زندگي كنند... به گونهاي كه انگار هر روزشان سراسر وقت جلال تو است...
آمین یا وجود جلاله الله...
ب. س. محسنی
۲۵/۵/۸۷ ساعت ۲:۱۰ بامداد،بشاگرد، بلبل آباد
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت11:33 توسط باران محسنی
غم کم م یخوريم ...
کم که نه! هر روز کم کم م یخوريم ...
البته طبق اخرین یافته های علمی، پژوهشی ، سیاسی بنده در مقدارش شک دارم ... نویسنده این روزها تب دارد و هذیان م یگوید...
شما باور نکن...
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت22:23 توسط باران محسنی

تظاهرات مردم در کشور کره و برخورد پلیس

در ایران سپر دفاعی مفهوم خارجی نداره علاوه بر آن هر لباس شخصی می تواند با مردم مقابله کند
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت0:42 توسط باران محسنی
بی مقدمه سر اصل مطلب...کودتای دیروز در هندوراس...این کشور امریکای لاتین از غرب با گوانتاملا، از جنوب غرب با السالوادور و از جنوب شرق با نیکاراگوئه و از شمال با دریای کارائیب و از جنوب با اقیانوس آرام همسایه است.
تقریبا همون جایی است که دوست و برادر عزیز اقای احمدی نژاد اونجا زندگی م یکنه(چاوز و مورالس و دانیل اورتگای دوست داشتنی!)...البته بماند که امریکای لاتین به قدرتهای مافیایی و برگزاری کودتا و بی ثباتی در نظام سیاسی مشهوره...
به هیچ وجه کودتا رو نمیشه دوست داشت و تایدش کرد چه به نفع باشه چه به ضرر... چون با تمام وجود و گوشت و پوست و خون و اعصابم حس کردمش که چقدر م یتونه دردناک باشه...واسه همین برای هیچ سرزمین اونو نم یپسندم...
امانوئل زِالایا ریس جمهور هندوراس بوده... اومده بیچاره قانون اساسی رو به همه پرسی بذاره واسه اینکه یه دوره دیگه به دوره ۴ ساله ریاست جمهوری اضافه کنه نظامیان عزیز دل بر نتافتند و وی رو زدن کودتا کردن...
این برقراری ارتباط با حیاط خلوت امریکا و رابطه اغوش در اغوش با برادران کمونیست در امریکای لاتین اگه دستاورد دیگه ایی نداشته باشه همین "مد شدن کودتا" برای تمام نوادگان و نواده نوادگانمون کفایت م یکنه...
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت20:47 توسط باران محسنی
تصویری که از شهید بهشتی تو ذهن دارم یه سید بلند قد و خوش پوش در تلویزیون دهه ۶۰ است... با سران حزب توده مناظره م یکند...به زبان انگلیسی مسلط است ... وحرف هایش برایم جذاب و قابل تامل است...ادمی که توجه به حزب و کار حزبی رو در ایران پایه گذاری م یکند... و رنگ و بویی دموکراتیک به امور مردمی م یدهد...بعدها هم کتابهاتون رو خوندم(از حرب چه می دانیم؟...نقش تشكيلات در پيشبرد انقلاب اسلامي ايران...اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا...بررسي و تحليلي از جهاد، عدالت، ليبراليسم، امامت...رسالت دانشگاه و دانشجو...و اون سخنرانی متین که در اون گفتی از طرفداران پروپاقرص ازادی های سیاسی هستی...) بااین که بعضی حرفات هنوز برام ثقیله و نم یتونم درست با معیارهایی که دارم هضمش کنم ولی حس م یکنم از موضع بی طرفی و منصفانه است واسه همین تشویق م یشم که بیشتر بخونم...
کاش کمی از مرام تو را حاکمان امروزی سرزمینم به یادگار حفظ م یکردند...تا همانگونه که تو با مخالفین خودت مناظره م یکردی با مخالفینشان مناظره م یکردند...کاش یک نفر از انان م یتوانست همانند شما به زبان انگلیسی حرف بزند(بنابر مطالعات علمی دانشمندان در دانشگاه برکلی دانستن یک زبان غیر از زبان مادری درصد هوش و ادراک شخص را افزایش م یدهد) تا شاید حرف هم وطنی را که به انتخابات معترض است درست م یفهمید و او را خس و خاشاک و اراذل و اوباش نم ینامید... کاش به تحزب و مردم سالاری معتقد بود و آنان را احمق نم یپنداشت و هر کاری دلش و دلشان م یخواست انجام نم یدادند...
بهشتی برای بهشت بودی...امیدوارم روحتان از ما فرزندان انقلاب شاد باشد... امیدوارم...
فرزند شهيد بهشتي(سید علیرضا بهشتی) ؛بار دیگر بی تو...
امروز تحجر، اندیشههاي شهيد بهشتي را بر نمیتابد و تجلی سبز آن را تحمل نمیکند.چرا هربار که هفتم تیر میرسد سفره دل گرفتهام را نزد تو میگسترم؟ شاید چون سایه تو را همچنان بر سرم گسترده میبینم. شاید هم که چون نمیگذارند صدایم شنیده شود، به دنبال چاهی میگردم تا آهی برکشم. شاید هم که بر باد رفتن میراث توست که اینچنین آتشم میزند و داغ دیرینه را تازه میکند.
پدر! دیدی که چه روزهایی را شاهد بودیم که امکان بازشناسی تاریخ صدر اسلام را برایمان ممکن ساخت؟ دیدی که سکوت که شکسته شد، چگونه دلها مملو از امید شد؟ ...دیدی خمودی و خموشی جای خود را به سر زندگی و نشاط داد؟ دیدی که دلهایی که سالها با انگشتان کلیشهسازان از هم دور نگه داشته شده بود، فاصلهها را شکستند و در کنار هم نشستند؟ دیدی که نسل سومی که با انقلاب، امام، جنگ، شهادت و دینمداری قهر کرده بود، در داوریهایش به تأملی دوباره نشست و مطالباتش را در ادبیات صدر انقلاب جستجو کرد؟ دیدی که زن و مرد و پیر و جوان و روستایی و شهری، چشم امیدشان را به یار دیرینه تو دوختند و بهرغم همه اما و اگرها و جوسازیها، رایت اعتمادشان را بدست او سپردند؟
اما پدر دیدی که همان کسانی که پس از شهادت تو زیر لب زمزمه کردند که بهشتی عاقبت بخیر شد و تداوم حیات او به سلطه اسلام لیبرالی میانجامید، چه کردند؟ ...خواست مردمی نجیب که با بالاترین درجات آگاهی، حق به سرقت برده خود را مطالبه میکردند آشوبطلبی نامیدند، ...و به نام دین، دینداران را بیدین نامیدند، به دنبال سرانگشتان بیگانه گشتند و یافته و نایافته، سکوت تلخ، بلند و رسای حقخواهان را با شادکامی دشمنان قسم خورده انقلاب همانند کردند تا مجوزی برای مشروعیتبخشی به ... دست و پا کنند.
یاد روزهای سختی میافتم که در مقابل هجمه ناجوانمردانه زبانهای پلشت سکوت کردی و افتراها و دشنامها را از دوستان دیروز و دشمنان آن روز و امروز صبورانه شنیدی و دم فروبستی. تو قربانی التقاط و تحجر شدی: التقاط تو را ترور شخصیت کرد، تحجر در مقابل رضایتمندانه سکوت کرد، و آنگاه بود که فاجعه هفتم تیر به آسانی اتفاق افتاد. این بار اما، روایتی معکوس در کار است: تحجر، اندیشههایت را بر نمیتابد و تجلی سبز آن را تحمل نمیکند، التقاط شادمانه برحق بودن خود را اثبات میکند، و این تویی که یکبار دیگر به قربانگاه فرستاده میشوی. بگذار که این بار سخنم را با شعری از شفیعی کدکنی به پایان برسانم:
تو در نماز عشق چه خواندی که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنههای پیر
از مردهات هنوز پرهیز میکنند
...
خاکستر تو را
باد سحرگان
هرجا که برد
مردی زخاک رویید
[ سیاست ]
+ نوشته شده در ساعت22:56 توسط باران محسنی
سلام...دختر روزهای شاد ...دختر بی هوای کله خر...گفتم به تو نامه بنویسم شاید انرژی بگیرم...شاید روحیه قویت به منم سرایت کنه...شاید از مردگی در اومدم ...شاید بهتر شدم...کجایی این روزها؟...
وقتی نیستی چه خسته و ملال انگیزند لحظه های گرم روز و سکوت شب...امروز توماشین با زهرادعوا کردم...سرش فریاد زدم...و پیاده شدم...عصبانی بودم(گیر داده از دولت غیر قانونی احمدی نژاد حمایت م یکنه...میگه ....بتمرگین سر اتون...واسه چی اعتراض م یکنید... من بتمرگم ؟... باشه...)و خشمگین...و حالا دلتنگ...این روزها بیشتر از هر روزی غمگینم...روز مادر...کاش بودی عزیزجون...ارامشت رو با من قسمت م یکردی... قلبم ارام ندارد...یار ندارد...میل زندگی ندارد...میل کار ندارد...فکر کنم افسرده شدم...تا ظهر م یخوابم...درسهام رو هم جمع شده ...صدای استادام در اومده...بی حوصله ام...دو روزه که حمام نرفتم...اتاقم خیلی اشفته است... بدتر از خودم...
دیگه خوندن شعر شادم نم یکنه... گنجشکها و قمری ها لابه لای شاخه های درخت توجهمو جلب نم یکنه...چای شبانه روی میز بالکن رو به حرم مزه نداره...غذا طعم تلخ داره...هوا دم کرده و گرفته است... نمیشه نفس کشید...درختها دیگه با من حرف نمی زنن...جاده ها بی احساس شدن...ابرها روی سرم خانه نم یکنن...ستاره ها شبها به من چشمک نم یزنن...گربه های روی دیوار هم دیگه به جونم غر نمی زنن...بنجامین ایسنا حتی به من نگاه هم نم یکنه...درخت توتی که پارسال تو حیاط کاشتم روشو از من بر م یگردونه...نه این منم که همه ی این کارهارو م یکنم...
شاید برای همینه که دلتنگم...بیشتر از همیشه...دلشوره امونم رو بریده...کار از شستن رخت تو دلم گذشته...انگار دارن با مته و دریل دلمو تیکه تیکه م یکنن...لعنت به دل سیاه شیطون... لعنت به من... لعنت به این دل بی صاحاب...سارا یه عطر برام اورده... طعم هلو میده...نه ببخشید بوی هلو میده...هنوز م یدونه که عاشق عطرم...سارا دیوونه است...مثل خودم...این تنها اتفاق خوب این روزهاست...زبونم سوخته... چای رو داغ سر کشیدم... با خودم لج کردم...دوست دارم لیوانو بکوبم به دیوار رو به رو...دیروز رفته بودم رو پشت بوم جهاد...چه ارتفاع بلندی داشت...مل سگ ترسیدم ...خودمو پرت کنم...
رهبر میگه... حرف حرف منه...دارم دق م یکنم...اگه خمینی بود...فکر م یکنی...سریع رفراندوم برگزار نمی کرد ... و از مردم رای آری یاخیر نم یگرفت؟...از نماز جمعه بیزار شدم...اطلاعات خجالت نم یکشه دم به دقیقه احضارم م یکنه...اونقدر عصبانی ام که دیگه تو اتوبوس جامو به کسی نمی دم تا بشینه...غلط کرده... رییس جمهور غیر قانونیش به جای الم شگنه تو دنیا و زر مطلق بیاد قطار شهری رو به یه گوری بد مصبی برسونه... ناوگان حمل و نقل رو افزایش بده...کلن لج کردم... با همه...به گارد ویژه خیره خیره نگاه م یکنم... میگه :چیه؟... میگم : هیچی...بدبخت...
تو دانمارک...مسلمونا برای توهین یه روزنامه خصوصی به پیامبر مجوز گرفتن و با حمایت پلیس تو خیابون اصلی کپنهاک تظاهرات کردن...پلیس اومده بود... با سپر مراقب بود کسی از طرفین به کسی دیگه اسیب نزنه...اینجا مجوز نم یدن... پلیس به جای سپر باتوم داره و با موتور میره روی مردم...م یکشه ...می زنه...
اینجا سرزمین منه...می گم بمونم با هر بدبختی و بی امکاناتی و بد نظری و تنگ چشمی کار کنم... جون بکنم... بلکم به جایی رسیدیم...بعد خسته میشم...کسی هم نیست که بهم انرژی بده...خودکفام... خودم خودمو انرژی می دم...دلداری... بعدش م یگم خب برم یه جایی که بشه یه کاری کرد ولی خب مردم چی؟...همسایه ام...همشهریم ...هم وطنم...این نامه همش دق مرگی...اصلن هم حرف دل بی صاحاب نیست...حرف هایی که نم یذارن بگم...هی م یزنن تو دهنم...
میگن دموکراسیه...!!!احمق، دشمن، فریب خورده آمریکا نم یفهمی تو این مملکت دموکراسیه... همه حق دارن حرف بزنن و اونچه که ما میگیم رو تایید کنن...حالا هی بگو دیکتاتوری...خجالت نم یکشی؟... کوری؟...نم یبینی؟...
اسلام اصلن مصلحتی نی... کلی تبصره و قانون من درآوردی هم نداره...استخفرلا...
روسای مملکت مقدسن ...غلط م یکنی م یگی چرا؟...بی شرف ،بی دین، کافر ،ملحد، مرتد عوضی...حالیت شد؟ بازم بگم؟...
هر وقت دوست داشتن یه عده خوبن هر وقت دوست نداشتن یه عده بد...
شورای نگهبانش...نگهبان همه چیز هست...!!!
تعریف عمومی از مردم وجود خارجی نداره...دشمن عوضی از خدا بی خبر... عمومی؟...دیگه چی؟... همینه دیگه م یخواین اسلام نباشه همه چیزو عمومی کنید...به همه نشون بدین...
این دشمن نکبت هم که دست بردار نیست...خدا گور به گورش کنه...سر تخته بشورنش...
الان اس ام اس اومده...م یدونی موسیقی اس ام اسم چیه؟دو دقیه است... صدای بچه ها در میاد وقتی برام اس ام اس میاد...اهنگ پایانیه فیلم سینمایی جنگلی... میرزا کوچک خان...عاشق این مردم...اگه همسر من بود...فداش م یشدم...پا به پاش تو جنگلا م یرفتم... پیش مرگش م یشدم... طفلکی میرزا چطوری دووم اورد تو این مملکت...الهی بمیرم براش...
نم یتونم حرفامو اینجا تو این نامه بنویسم باران...چون دوباره میان که چرا نوشتی؟...چرا کوفت...چرا درد.... چرا مرض...خب مگه نه این که اعرابی بادیه نشین امی می خواست با شمشیر کج رسول خدا رو راست بکند؟...خب ... من که تازه نمی خوام راست بکنم...اونم معصوم نیست فقط می خوام بهش بگم حرف منم به گوشتون م رسه؟...به خدا نماز م یخونم... اگه حمل بر ریا نشه...نسبم به رسول خدا م یرسه... تازه نماز شبم م یخونم... قدیما یعنی نزدیکای ۴ سال پیش نماز جمعه هم م یرفتم.. حرم که همیشه...تو خارج این سرزمین حجاب دارم... اساسی... کلن مسلمونم خفن ولی چرا صدای منو نم یشنوی... ببین من نه خسم نه خاشاک...فقط حقمو م یخوام... حقمو پس بده...
باران کوفتی جواب نامه رو بده...دارم میرم پیش بابایی زود باش ...بلکم هوایی به سرم خورد ...بلکم پدر جان را دیدم و شاد شدم...بلکم شد کاری کرد...بلکم یه خاکی به سرم بریزم...زود جوابشو بده... چرت و پرت هم نگو...نصیحت هم نکن... دلداری الکی هم نده... کلن هر چی تو دلته بریز بیرون...بذار سبک شی دختر... اخرش دق م یکنی... ناکام از دنیا م یری...
قربانت، خودِ نا آرام ِ عوضیهِ گور به گور شده یِ خفه شودت ...
شنبه،۳۱ خرداد یک هزارو سیصدو هشتاد وهشت خورشیدی
مشهد الرضا(شهر عشق)
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت20:15 توسط باران محسنی
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم/ که عنان دل شیدا به کف شیرین داد
م یگفت:از کودکی ام فقط دو چیز یادم می آید. اول خوابهایی که میدیدم. دوم بقیه ی چیزهایی که اصلاً یادم نمی آید.خوابهایم همیشه به ناکامی ختم میشد. در خواب به دنبال چیزی میگشتم و به آن نمی رسیدم و یا کاری را انجام میدادم که نا تمام می ماند.بقیۀ کودمی ام را هم که اصلاً به یاد نمی آورم. یعنی آنقدری را که یادم می آید اینقدر ناچیز است که اصلاً به حساب نمی آید. کودکی ام را که جستجو میکنم، راهی به جز خوابهایم برای بازیابی اطلاعات آن دوران ندارم که همه اش در ناکامی خلاصه می شود.
حالا که فکر میکنم، میبینم که تمام کارها و کوششهایی که انجام میدهم، همه اش برای جبران آن ناکامیهاست. برای سرافرازی از آن سرکوبها و برای رهایی از آن سرابها.اگر امروز تلاش میکنم و اگر شاید کامیابیی به دست میآورم، همه اش برای بازآفرینی کودکی ازیاد رفته ام است.
امروز میخواهم تمام درها را باز کنم، پنجره ها را بگشایم، چشمها را خیره کنم و چراغها را روشن کنم. آستینها را بالا بزنم، پاچه هارا ورمالم و کمر همت را ببندم، در جستجوی کودکی برباد رفته ام.
م یگفت:هر وقت که برای مدتی از فضای وب گم می شم بدان که حتماً یک غلطی دارم میکنم که مرا اسیر خودش کرده است ... ولی حالا...
م یگفت:من به خودم خيلي مطمئنم تو هم به من مطمئن باش. اميدوارم كه در اين راه موفق باشم.
الان ۲ روزه است که روح الله شهسوار رو دستگیر کردند...شهرياران سرزمينم...
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت14:5 توسط باران محسنی






