تبليغاتX
آوازهای یک گنجشک بی وتن ها...
آوازهای یک گنجشک بی وتن ها...
آوازهای یک گنجشک بی وتن ها...

گنجشكِ كوچكِ من زندگي همين است آري درنده و خشن و عبوس همه در پشت ميله ها گرفتارند و محبوس و تنها از اين زندگي وجبي از آسمان سهم توست و بيش ازآن طرفي با تير و كمان گنجشك كوچك من انفجار لانه ات تصادف بچه ات با آدمها بازي تيروكمان بچه ها با نسل شما و حتي مرگ تو تنها و تنها بهانه اي براي خنديدن است و من اين خندة مضحك راهزاران بار نه تجربه كه درلبهاي آدمها ديده ام و دريافتم كه در خندة آدميان فريبي هميشه پنهان است گنجشك كوچك من به خدا شاخه ها را دگر اميدي نيست و حتي سيم ها و درختاني كه لانة كرم شده اند ديوارهاي قد كشيده صدها گوش پنهاني براي فروختن دارند مبادا جيك جيكِ تو
رازي بر ملا سازد! باران را سر بكش كه ليوانها و پارچ ها و رودخانه ها آلودة مرگي اند که انسان هاي شهركشف كرده اندو اين كشف بزرگ را به جشن نشستندگنجشك كوچك من خيابانهاي شهرگربه هاي الاف زياد دارد و همه درختاني كه م يبيني تير و كماني شده اند قيام كرده بر علية تو يك وجب آسمان هرگز كفافِ پرواز نم يدهد گنجشك كوچك من درخوابِ روستا آسوده پرواز كن كه در شهر اين است سهم گنجشك ماندن...

صفحه نخست | روزهای رفته | ايميل
امکانات و ابزارها
راوی
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی:
mowj.ir
روزهای طی شده
سفر مرا به کجا برد...
متن و ترجمه قزآن کریم(عاشقانه های الله)
آسيد حسين متوليان(ادبيات)
استادان علیه تقلب(تخصصي)
راه باران
راه باران
راه باران
نجوم
سایت آسمان‌توس(نجوم)
مقالات‌ تخصصی آسمان‌شب(نجوم)
آژانس‌فضایی(نجوم)
پارس‌اسکای(نجوم)
عکاسی‌نجومی(نجوم)
تلسکوپ(نجوم)
فروشگاه اسمان‌شب(نجوم)
انجمن نجوم‌ایران(نجوم)
بنیاد‌باران(سياسي)
دفتر نشر آثارامام(ره)
انجمن صنفی روزنامه‌نگاران‌ایران
امام‌ موسی‌صدر(اجتماعي)
انجمن دفاع از حقوق زندانیان(اجتماعي)
پایگاه اطلاع رسانی و خانه احزاب ایران
سید محمد‌خاتمی
سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی‌ایران
احمد رضا احمدي(ادبيات)
آدواردو آنيلي(شخصي)
کانون زنان‌ایرانی(سياسي)
سازمان دانش اموختگان ایران‌اسلامی(ادوارنیوز)
یونیسف در ایران(اجتماعي)
کمیته حمایت از کودکان خیابانی ـ سوئد
انجمن حمایت از حقوق‌کودکان
مجله اینترنتی هفت‌سنگ
یاداشت های نیک اهنگ‌کوثر
دیده بان حقوق‌بشر
عبدالکریم‌سروش
شادروان دكتر قيصر امين پور
عماد الدین‌باقی(سياسي)
احمد‌قابل(سياسي)
محسن‌کدیور(سياسي)
شادروان نادر ابراهيمي(ادبيات)
جبهه مشاركت ايران اسلامي
علی‌طهماسبی(سياسي)
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق‌بشر
رسانه ها و ازادی اطلاعات(نمک دوست)
احسان‌شریعتی(سياسي)
هوشنگ‌گلشیری(ادبيات)
آیت الله منتظری(اجتماعي)
مصطفی‌ملکیان(تخصصي)
خبرنامه‌امیرکبیر(سياسي)
انجمن شاعران‌ایران(ادبيات)
مجله داستان و شعر(ادبيات)
ادبستان شعر و ادبیات‌ایران(ادبيات)
سرای‌شاهنامه(ادبيات)
خانه شاعران‌جهان(ادبيات)
اتاق‌شعر(ادبيات)
دیوان حضرت‌حافظ(ادبيات)
استاد محمود‌فرشچیان(تخصصي)
امیرمهدی‌ حقیقت(تخصصي)
لوح(ادبيات)
اسمان شب‌ایران(نجوم)
شارح(امام موسی صدر)
حامد بهشتي(تخصصي)
مسعود‌بهنود(تخصصي)
شازده‌كوچولوي دوسنت‌اگزوپري(ادبيات)
داريوش‌آشوري(تخصصي)
ملكوت(سياسي-اجتماعي)
محمود درويش(ادبيات)
مجمع وبلاگ نویسان اصلاح‌طلب
نوام‌چامسکی(تخصصي)
دکتر محمد‌مصدق(سياسي-اجتماعي)
دکتر علی‌شریعتی(سياسي-اجتماعي)
فاکس‌نیوز(سياسي)
واشنگتن‌پست(سياسي)
نیویورک‌تایمز(سياسي)
آسوشیتدپرس(سياسي)
مهدي جليل‌خاني(ادبيات)
لاله سرخ كوي دانشگاه(عزت ابراهيم نژاد)
محمد‌علی بهمنی(ادبيات)
آسمان پارس(موسسه علمي آموزشي و اطلاع رساني)
هفت آسمان(نجوم)
مهندس منوچهر ارين(نجوم)
شهر سه قلعه(نجوم)
فروشگاه آسمان و طبیعت(عرضه کننده ابزار ستاره شناسی)
سيد شهاب‌الدين طباطبايي
استاد رنجبر راد(ادبيات)
مجمع زنان اصلاح طلب(سياسي)
استاد مهدي زرقاني(ادبيات)
دكتر پروين سلاجقه(ادبيات)
استاد محمد جعفر ياحقي(ادبيات)
عباسعلي سپاهي يونسي و ليلا خيامي(ادبيات)
محمدرضا سرشار(ادبيات)
مصطفي رحماندوست(ادبيات)
سيدالياس علوي(ادبيات)
نادر نادرپور(ادبيات)
عبدالجبار كاكايي(ادبيات)
دكتر بهروز ياسمي(ادبيات)
فريدون توللي(ادبيات)
خوز نيوز (فعالان سیاسی فرهنگي استان خوزستان)
خزعبلات یک پیامبر دیوانه...(سياسي)
محمدصالح علاء(ادبيات)
سعید بیابانکی(ادبيات)
مصطفی چمران(اجتماعي)
آرش شفاعي(اجتماعي)
وحيد عدالتي(اجتماعي)
آدالار...وطن...وحید طلعت...(ادبيات)
سايت خبري تحليلي نو انديش(سياسي-اجتماعي)
استيضاح(سياسي-اجتماعي)
سايت آيت الله صانعي(تخصصي)
انجمن دفاع از حقوق زندانيان(اجتماعي)
سید حبیب قاآنی(تخصصي)
اشعار عزت ابراهيم نژاد(لاله سرخ كوي دانشگاه)
سيد ياسر ميردامادي(سياسي-اجتماعي)
انتشارات جهاد دانشگاهي مشهد(اجتماعي)
جهاد دانشگاهي مشهد(اجتماعي)
احمد باطبي(يادداشتهاي يك زنداني فراري)سلول 417
روح الله شهسوار(سياسي)
سرخوشان همين طوري(شخصي)
كريم ارغنده پور(سياسي-اجتماعي)
شهروند امروز(سياسي-اجتماعي)
عباس معروفي(سياسي)
بلاگ نيوز(سياسي)
پیام آوران صلح و دوستی(اجتماعي)
حامیان حیوانات ودوستداران محیط زیست(اجتماعي)
سید رضاشکر اللهی(اجتماعي)
مدیار سمیع نژاد(سياسي)
نصور نقی پور(سياسي)
احمد ابوالفتحی(سياسي)
سید ابوالحسن مختاباد(سياسي)
یونس شکرخواه(تخصصي)
سين الف احمدپور(سياسي)
خبرگزاري 18 تير(سياسي)
سيد حسن مبارز(ادبيات)
سید حسین احمدنژاد(سياسي)
نرگش خرقانی(تخصصي)
نزار قباني(ادبيات)
براي آزادي افغانستان
كشتار كودكان لبناني و فلسطيني
متیل(داستان نویسی گروهی)
گروس عبدالملكيان(ادبيات)
یك شاهدبوده‌ام این تصاویرگواه من اندرویدادهایی كه ضبط كردم فراموش نخواهدشدونبایدتکرار شود
بهرام عظيمي(انيماتور)
سايت استاد عليرضا افتخاري
پايگاه خبري حاميان سيد محمد خاتمي در خراسان رضوي
محمد رضا عبدالملکیان
سيد حسين مرعشي
سارا طهرانيان(دوست خوب من)
موسسه خيريه به آفرين فردا(همسر سيد محمد خاتمي)
محمود دولت آبادی
مرحوم ماريا آمليا لوپز(پیرترین بلاگر دنیا)
ف ی ی ل ت ر ش ک ن
همه م یدانند...
به پشت سر نگاه نکن
مرضيه ناظري(دوست عزيز من)
دوستان باران
کاروانی به مقصد خدا...

در سرزمین خاطره ها خود خاطره شدی...

کاروانی که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ و انها رفتند با کاروانی که به مقصد خدا م یرفت...هیچکدام پیاده نشدند...

امروز:

ساعت ۲۲ شنبه حادثه تاثر برانگیز جان باختن  دانشجويان دانشگاه خيام مشهد در سفر راهيان نور  رخ داد.

دانشجویان دانشگاه غیر انتفاعی خیام مشهد (محسن نساج مقدم، محسن مهذب رحيم‌زاده، علي طالع‌پور، سعيد ابراهيم‌زاده، عليرضا ياقوتي نقاب، علي ابهري‌نژاد، سيد يونس نجاتي يده، سيد محمد کشميري‌فر، حسين رهگذر مرغزار، حسين عبدوسي، مرتضي شيخي، فريد عرفاني، علي غلامي، سيد ياسر ساماني، امير دوست محمدي، محمد مهرجو، ايمان فيروزي، محمد شريفي، امين کرامي، مهدي پورنادري، اسماعيل تاجيک و علي طاهري (كمك راننده) )در این سفر کشته شدند.

بر اثر برخورد يك اتوبوس کاروان راهيان نور با تانكر حامل سوخت در محور انديمشك خرم آباد 22دانشجو در آتش سوختند. ساعت 22 و 35 دقيقه شنبه شب در كيلومتر 35 محور انديمشك - خرم آباد به سمت پل دختر يك دستگاه اتوبوس كه حامل كاروان راهيان نور از دانشگاه خيام مشهد مقدس بود در حين بازگشت از خوزستان به سمت لرستان با يك تريلي تانكر سوخت حامل بنزن برخورد كرد در اين حادثه 22 تن در آتش سوختند 7 تن ديگر مجروح شدند.

دیروز:

سال گذشته در ظهر روز 23اسفند سال ۱۳۸۵ نیز در اردوي کاروان راهيان نور11دانشجو زخمي و 3 دانشجو کشته شدند.

درست در 26 اسفندماه، سال ۱۳۷۶  در همین مسیر اندیمشک نیز جمعي از نخبگان رياضي کشور بر اثر سانحه رانندگي يکي از تلخ‌ترين روزهاي جامعه رياضي ايران را رقم زدند.( آرمان بهراميان، رضا صادقي، عليرضا سايه‌بان، علي حيدري، فريد كابلي و دكتر مجتبي مهرآبادي از دانشگاه صنعتي شريف و مرتضي رضايي از دانشگاه تهران).

فردا:

...

«مى خواستم‎ شعرى براى جنگ بنويسم‎ ديدم نمى شود، ‎ديگر قلم زبان دلم نيست‎. گفتم  ‎ بايد براى جنگ‎ از ا انان يبنويسم که خود خاطره شدند...رفتند ولي هرگز نيامدند...‎از اناني که دو واحد از درسشان را براي سفر به سرزمين هاي جنگ نگه داشته بودند ...

شعرى براى جنگ بگويم‎ شعرى براى -دزفول-‎ انديمشک ـ شلمچه ـ اهواز ـ هويزه ...

نه... اکنون شعري براي ياران دبستانيم خواهم سرود ... با بغضي که راه نفسم را بند کرده ... با دريچه هاي که اشک پرده انها شده ... دلم تنگ است ....

براي آناني كه حماسه را ديدند و معنايي نويي شدند و نو را مفهومي نوتر تا اينك نوروز را در شهادت‌گاه ياران قديم نو كردن.

کي ما نو مي‌شويم ... کي به قرار مي‌آييم در بي قراري شهيدان ...

دلم براي تمام انانی که خاطره شدند پس از خاطره تنگ م یشود...

ياد ياران دبستانی كه در راه سفر به سرزمين  خاطره‌ها، خود خاطره شدند، گرامي باد...

 افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد -
می‌افتد

 افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد -
می‌افتد

اما
او سبز بود و گرم که
افتاد

(قیصر امین پور)


[ اطلاع رسانی ]
+
Balatarin
ادوآردو آنیلی

«ادواردو آنیلی» در ۶ ژوئن ۱۹۵۴ درنیویورک از پدری ایتالیایی و مادری یهودی پا به عرصه دنیا گذاشت. مادر وی «مارلا كاراچولو»، یك پرنسس یهودی بود و پدرش سناتور «جیووانی آنیلی»، مرد ثروتمند و معروف ایتالیایی بود. وی مالک کارخانه‌جات اتومبیل‌سازی فیات، فراری، لامبورگینی، لانچیا، آلفارمو و آیوکو، به همراه چندین کارخانه تولید قطعات صنعتی، چند بانک خصوصی، شرکت‌های طراحی مد و لباس، روزنامه‌های پرتیراژ "لاستامپا" و "کوریره دلاسرا"، باشگاه اتومبیل‌رانی فراری و باشگاه فوتبال یوونتوس بود. علاوه بر این‌ها، چندین شرکت ساختمان‌سازی، راه‌سازی، تولید لوازم پزشکی و هلیکوپترسازی هم وجود دارد که خانواده آنیلی جزء سهام‌داران اصلی آن‌ها می‌باشند. میزان ثروت و نفوذ خانواده آنیلی به حدی است که رسانه‌های ایتالیا از آن‌ها به عنوان خاندان پادشاهی ایتالیا نام می‌برند. کارشناسان اقتصادی درآمد سالانه خانواده آنیلی را بالغ بر ۶۰ میلیارد دلار تخمین می زنند که ۳ برابر درآمد نفتی جمهوری اسلامی ایران است.

ادواردو تنها فرزند پسر سناتور آنیلی است. تنها خواهرش مارگریتا نام دارد. او ۷ فرزند دارد كه ثمره دو ازدواج او بودند. شوهر اول مارگریتا، آلین الكان یهودی و شوهر دومش سرجه دفالن مسیحی است. او ۳ فرزند از شوهر اولش به نام‌های جاكوب، لاپو و جینورا و از شوهر دومش ۴ فرزند به نام‌های ماریا، پییترو، سوفیا و آنا دارد.

ادواردو تحصیلات مقدماتی را در ایتالیا طی کرد و بعد به کالج آتلانتیک در انگلستان رفت و پس از آن در رشته ادیان و فلسفه شرق از دانشگاه پرینستون ایالات متحده با اخذ درجه دکتری فارغ التحصیل شد.

ادواردو در ۲۰ سالگی وقتی در نیویورك دانشجو بود، یك روز در كتاب‌خانه‌ای در همان شهر، تصادفاً چشمش به قرآن می‌افتد و شروع به مطإلعه آن می‌كند. خودش در صحبت‌هایی كه با دوستانش داشت، گفته بود در نیویورك كه بودم یك روز در كتاب‌خانه قدم می‌زدم و كتاب‌ها را نگاه می‌كردم که چشمم افتاد به قرآن. كنجكاو شدم كه ببینم در قرآن چه چیزی آمده است. آن را برداشتم و شروع كردم به ورق زدن و آیاتش را به انگلیسی خواندم، احساس كردم كه این كلمات، كلماتی نورانی‌اند و نمی‌تواند گفته بشر باشند. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و آن‌را امانت گرفتم وب یشتر مطالعه كردم و احساس كردم كه آن را می‌فهمم و قبول دارم.

محمد اسحاق عبداللهی كه از دوستان مسلمان آنیلی است نیز در مورد او می‌گوید؛ «ادواردو خیلی شب‌ها بیدار می‌ماند و با نور شمع تا صبح قران را مطالعه می‌كرد.»

بعد از این قضیه به یك مركز اسلامی در نیویورك مراجعه می‌كند و درخواستش مبنی بر این‌كه می‌خواهد مسلمان شود را مطرح می‌كند. آن‌ها هم نام «هشام عزیز» را برای وی انتخاب می‌كنند.

این گفته كه ادواردو در اثر معاشرت با مسلمانان به این دین گرویده، یك ادعای بی‌ثبات است، چون با موقعیت مالی و سیاسی كه پدر ادواردو داشت، هیچ‌كس به خود اجازه نمی‌داد كه چنین مسائلی را با او در میان بگذارد و او را به دین جدید دعوت كند. وی پس از ملاقات و گفتگو با دکتر قدیری ابیانه شیعه شده بود.

دكتر قدیری كه از سال ۱۳۵۱ برای تحصیل در رشته معماری به ایتالیا رفته بود، از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، رایزن مطبوعاتی سفارت جمهوری اسلامی ایران در ایتالیا بوده و آشنایی او با ادواردو آنیلی در همان زمان و به دنبال تماس ادواردو آنیلی با او آغاز شده است.

دكتر قدیری در مورد اولین ملاقاتش با ادواردو می گوید؛ «بعد از یك‌ میزگرد مطبوعاتی‌ كه‌ برگزار كردیم‌ -به‌ عنوان‌ رایزن‌ مطبوعاتی‌ سفارت‌ ایران-،‌ یك‌ روز یك‌شنبه‌ در حالی‌ كه‌ من‌ در اقامت‌گاه سفارت‌ بودم، دربان‌ سفارت‌ گفت‌ كه‌ یك‌ جوان‌ ایتالیایی‌ آمده‌ و می‌خواهد شما را ببیند. من‌ هم‌ گفتم‌ اگر می‌شود به‌ او بگویید فردا برای‌ ملاقات‌ بیایند. ولی‌ بعد از لحظاتی‌ دربان‌ سفارت‌ دوباره‌ زنگ‌ زد كه‌ این‌ جوان‌ می‌گوید خدا هر در بسته‌ای‌ را می‌گشاید. من‌ هم‌ گفتم‌ در را باز كنند و خودم‌ هم‌ رفتم‌ به‌ استقبال‌اش. جوان‌ قد بلند لاغری‌ بود كه‌ با یك‌ موتور گازی‌ كهنه‌ آمده‌ بود و خودش‌ را ادواردو آنیلی‌ معرفی‌ كرد. من‌ بدون‌ این‌كه‌ انتظار جواب‌ مثبتی‌ از او داشته‌ باشم،‌ از او پرسیدم‌ كه‌ شما با خانوادهِ‌ آنیلی‌ معروف‌ نسبتی‌ دارید و او گفت‌ كه‌ من‌ پسرش‌ هستم.

و زمانی که آقای فخردالدین حجازی در سال ۱۳۵۹ به ایتالیا سفر می‌کند و با ادواردو آشنا می‌شود، از او می‌خواهد که یک بار دیگر تشرف خوبش را به تشیع اعلام نماید. سپس آقای فخرالدبن حجازی نام مهدی را برای او انتخاب می‌کند. او در مکاتبات خود از نام هشام عزیز که سال‌ها از آن استفاده کرده بود، استفاده می‌کرد و در مکالمات خود با دوستان ایرانیش از نام مهدی استفاده بهره می‌گرفت.

وی در چند نوبت به ایران سفر كرده بود و در فروردین سال ۱۳۶۰ با آیت‌الله خمینی نیز ملاقات کرده بود كه آیت‌الله خمینی در آن‌ دیدار پیشانی‌ وی را بوسیده بود. و با آقای خامنه‌ای در قبل از دوران ریاست جمهوری‌اش و هم‌چنین با آقای هاشمی رفسنجانی در زمان ریاست مجلس شورای اسلامی دیدار كرده بود. او سفری هم به مشهد داشت و به زیارت حرم مطهر حضرت امام رضا(ع) رفته بود. برای‌ اولین‌ بار كه‌ به‌ مشهد رفته‌ بود، به‌ او گفته‌ بودند كه‌ چون‌ اولین‌ بار است‌ كه‌ به‌ زیارت‌ می‌روی،‌ هر آرزویی‌ داشته‌ باشی‌ برآورده‌ می‌شود. وقتی‌ از او پرسیدند‌ كه‌ از امام‌ رضا چه‌ خواستی،‌ وی گفته‌ از او خواستم‌ كه‌ قلب‌ پدرم‌ را نسبت‌ به‌ من‌ مهربان‌ كند. او از همان دوران جوانی، علاقه‌ای به اداره ثروت عظیم خانوادگی به روش پدرش نداشت و فقط چند سال مسئولیت اداره باشگاه فوتبال یوونتوس را به عهده داشت که پس از مدتی وی را از كار بركنار كردند و عمویش جای وی را گرفت.

در اواخر دهه ۸۰، موضوع انتخاب جانشین برای سناتور آنیلی در شورای رهبری فیات مطرح شد و ادواردو را به دلیل اعتقادات مذهبی‌اش نامناسب تشخیص دادند، اما در واقع وارث اصلی او بود و باید بهانه‌ای برای كنار گذاشتنش پیدا می‌كردند.

در همین زمان ماجرای ماریندی پیش آمد. در اكتبر ۱۹۹۰ رسانه‌ها اعلام كردند كه به خاطر حمل ۳۰۰ گرم هروئین، وی را در شهر ساحلی ماریندی در كنیا دستگیر كرده‌اند. ماجرایی كه اصلاً واقعیت نداشت و پلیس و دادگاه كنیا خیلی زود متوجه اشتباهشان شدند، اما خوراك مطبوعات ایتالیا كه اكثراً زیر نفوذ پدرش بودند، فراهم شد و برخی حتی او را قاچاق‌چی نامیدند و تبرئه شدنش را به خاطر نفوذ پدرش می|‌دانستنند. بعد از آن با این‌كه برخی مطبوعات به اشتباه خود در مورد ادواردو اشاره كردند، اما با گسترش شایعات، افكار عمومی برای معرفی جانشینی غیر از او برای مدیریت فیات آماده شد.

در اوایل دهه ۹۰، پسر عمویش "جیووانی امبرتو" را به جانشینی انتخاب كردند. ادواردو نیز مخالفتی نكرد و حتی برای وی نامه نوشت و ضمن تبریك به او توصیه كرد كه بازیچه دست پول پرستان نشود. اما در سال ۹۷، خانواده آنیلی با یك بحران مواجه شد. جیووانی در ۳۶ سالگی، بر اثر سرطان ناشناخته‌ ای درگذشت. جالب این‌جاست كه جورجو برادر سناتور آنیلی نیز در سن ۳۶ سالگی به مرگ مشكوكی در سال‌های دور كشته شده و سهم او بین بقیه تقسیم گشته بود. شورای رهبری نیز "جاكوب الكان" خواهرزاده وی را به جانشینی انتخاب كرد. این انتخاب ادواردو را به شدت ناراحت كرد. او این بار سكوت نكرد و حتی با قدرت در مقابل خانواده‌اش كه تصمیم داشتند نام خانوادگی جان الكان را به آنیلی تغییر دهند، ایستاد و اجازه این كار را نداد. وی مصاحبه‌ای با روزنامه "مونیفست" كه متعلق به حزب چپ ایتالیا و به لحاظ سیاسی مخالف پدرش بود انجام داد و به شدت انتقاد كرد.

او در این مصاحبه گفته بود که درست بعد از تشییع جنازه پسر عمویش، جاكوب الكان كه هنوز ۲۲ سالش نشده به سمت هیات مدیره فیات منسوب شده بوده و او فكر می‌كند که این انتخاب، یك سقوط برای دم و دستگاه در بر داشته باشد.

در دهه ۹۰ هیچ‌گونه مسئولیتی نداشت و اغلب اوقات را با مطالعه، سفر، روزنامه‌نگاری و فعالیت‌های بشر دوستانه گذراند. پدرش او را تهدید به محرومیت از ارث در صورت عدم ترك اعتقاد به اسلام كرده بود و او برای حفظ دینش حاضر به گذشت از میلیاردها دلار ثروت شده بود. او به خاطر اسلام آوردن، به شدت تحت فشار خانواده بود تا دست از اسلام بكشد.

 در سال ۷۹ مطابق با ۵ نوامبر سال ۲۰۰۰ ميلادي به رز مشکوکی کشته شد، با این حال طبق نظر دادگاه علت مرگ خودکشی اعلام شد. جسد ادواردو در زیر پل «ژنرال فرانکو رومانو» پیدا شد، ظاهر قضیه نشان می‌داد که وی از روی پل به پائین پرت شده‌است.

دانلود فیلم ایتالیایی مستند ادواردو

تصویر «ادواردو آنیلی» با آیت‌الله خامنه‌ای

تهدید خانواده شهید ادواردو به شکایت از ایران


[ اطلاع رسانی ]
+
Balatarin
×نامه ایی به همه انها...

تو مرا نمي‌شناسي؛ صدايم را نمي‌شنوي؛ گريه‌هايم را نمي‌بيني؛ عمق فقرم را نمي‌داني؛ اما من .... !

من كه هستم؟ آدمي از جنس تو! متعلق به دنياي تو! 5 دقيقه آن ورتر جايي كه از كودكي به ديوانه‌خانه مي‌شناسي‌اش!

وقتي معلم موضوع انشاء را گفت، فكر كردم خيال‌پرداز شده است! چون در تمام ذهنم جز تصاويري از دود سياه خفقان‌آور كارخانه‌هاي اطراف، نهرهاي كثيف و آلوده بي‌حصار سر راه مدرسه كه با جريان فريبنده‌اش، كودكان بازيگوش را صدا مي‌زند و بعد با همه آرزوها، آنها را پايين مي‌كشد و دور از چشم مادرانشان خفه مي‌كند؛ كوچه‌هاي تاريك بي‌روشنايي كه صداي سگهاي ولگرد در آن مي‌پيچد؛ خرابه‌هايي كه محل خاكبازي ماست؛ موشهايي كه از ميان زباله‌هاي انباشت شده بي‌صاحب مي‌جهند؛ كوچه‌هاي پر از خاك كه پدرم دهها نامه براي آسفالتشان نوشت؛ آبي كه با 12 نوع آلودگي، پدر و مادرم به خوردمان دادند؛ بوي متعفن فاضلابهاي سرريز شده از خانه‌ها كه زير درختان پير كنار خرابه‌هاي اطراف، مثل زندگي در اين جا، از جريان بازمانده‌اند، تصوير ديگري ندارم.

تو هم تصوير محله مرا نداري؛ ما ديوانه‌هاي همه مناطق شهر را مي‌پذيريم؛ اما هيچ عاقلي حاضر به گذر از محله‌هاي ما نيست.

تمام خانه‌هاي حقير، زشت و چشم‌آزار محله من، اگر همت گذر داشته باشي، با تو حرف دارند ....

زير سقف يكي از خانه‌ها، دانيال، طفلك 4 ساله، 5/3 ماهه كه بود، تب و بعد تشنج كرد و چون هزينه درمان نداشت و اگر هم داشت، مركز درماني نبود، فلج شد. پول آزمايشش 180 هزار تومان مي‌شود.

مريم خانم 3 پسر دارد. شبها كدو سرخ مي‌كند تا براي خانم خانه‌اي در خيابان «بلوار سجاد» ببرد؛ يكي از پسرهايش مريض است؛ آن ديگري با زحمت، اما به خاطر علاقه‌اش درس مي‌خواند. سومي يك دست بيشتر ندارد. يك موتور قراضه دارد كه مسافركشي مي‌كند و خيلي‌ها به خاطر يك دست بودنش حاضر نيستند مسافرش باشند.

زني شوهرمرده، زير سقف خانه ديگري با يك غده در گلو 5 كودك يتيم را بزرگ مي‌كند.

بيچاره آقا هدايت ! به حبيب لودر معروف است؛ از بس كه كار مي‌كند. پسرش «يعقوب» معلول ذهني است. آن قدر سرش را از صبح تا شب تكان مي‌دهد كه حوصله‌ همه بچه‌هاي قد و نيم قد خانه را سر مي‌برد. 8 ساله است؛ اما جثه 4 ساله‌ها را دارد.

پدرش نه خرج درمان دارد نه راهي براي بيمه كردن فرزندش، پشت نوبت بهزيستي مانده است.

يك شب، يعقوب، همه كه خوابيده بودند در خانه را باز كرد و در تاريكي شب راه افتاد و از كنار نهرهاي آلوده گذشت.پدر سراسيمه دنبالش دويده بود و بالاخره پيدايش كرد. خدا رحم كرد او هم مثل بقيه بچه‌ها در نهر نيفتاد و نمرد!

خانه‌اي را سراغ دارم كه آب ندارد؛ گاز ندارد؛ سرويس بهداشتي هم ندارد. زني كه با كودكان بي‌سرپرستش در آن زندگي مي‌كند، صبحها قبل روشنايي از مسيري كه بعد اين همه سال هنوز مال‌روست، توي تاريكي محروم از روشنايي شهري، فرسخها راه مي‌رود تا با كمردرد و گردن دردش، بخور و نميري درآورد.

خانه آنها هيچ گرمايي ندارد و واي اگر زمستان برسد؛ آن وقت مهسا، دخترك شيرين‌زبان در كنج آشپزخانه بي‌تركيب هم جايي براي درس خواندن ندارد.

ماهانه 50 هزار تومان اجاره مي‌دهند بابت همين خانه كه سقفش نامطمئن است.

اينجا در هر خانه كوچك 30ــ40 متري را كه بزني، 3 ــ 4 خانوار به استقبالت مي‌آيند كه هر كدام در يك اتاق زندگي مي‌كنند.

هر غريبه‌اي كه وارد محله من مي‌شود، بي‌بي‌جان قصه چشمهايش را كه آب مرواريد دارد و پول ندارد كه عملش كند، تعريف و التماس مي‌كند كه كمكش كنند.

هر وقت آمدي سري به خانه «جعفر آقا» بزن. اگر توانستي بوي گند چهارديواري سيماني او را كه فضا را پر كرده، تحمل كني، پاي صحبت چهار فرزندش بنشين تا براي تو از از كار حسابي و درآمدشان بگويند.

جعفر آقا، تنگي نفس دارد. قادر به كار كردن نيست. ابراهيم 12 ساله‌اش، شبها از درد كليه همه را بي‌خواب مي‌كند. داريوش 14 ساله دارد نابينا مي‌شود؛ سالهاست كه از شدت ضعف بينايي، جايي را بخوبي نمي‌بيند. فاطمه 9 ساله كه مثل برادرانش بعد از مدرسه تا ديروقت شب بايد ضايعات را جمع كند و تحويل دهد، يك روز از گرسنگي سر كلاس درس غش كرد. خوشبخت‌ترين آنها بردار بزرگ است كه آهن‌پاره‌اي را از ميان زباله‌ها پيدا كرده و به اتاقكش چسبانده‌ تا بزودي با بدبخت‌تر از خودش ازدواج كند.

مادر بيچاره اين بچه‌ها صبح تا غروب در خانه‌هاي مردم كار مي‌كند، هيزمي جمع‌آوري مي‌كند تا بيغوله‌اش را در زمستان گرم نگه دارد. مي‌گويد: هر جا رفتم به من كمكي نكردند. گفتند شوهر داري. قدرت خريد هيچ لباسي را ندارم. هر وقت بچه‌ها حمام كنند، تب و لرز مي‌گيرند. اين چارديواري سيماني هم مال فردي بوده كه حالا مرده است. مي‌خواهند تصرفش كنند. از ترس سگها ديواري روبه‌روي خانه كشيدم. شهرداري آمد و خرابش كرد. دخترم آن قدر زار زد و گريه كرد كه دلشان سوخت؛ رفتند و نصف ديوار را سالم گذاشتند؛ حال بايد دوباره آن را بچينم.

خانه «نرگس» كوچولو پايين محله است. هنوز با خاطره دو برادرش كه در طول 5 ماه، يكي در نهر بي‌حفاظ افتاد و خفه شد و ديگري كه آشغال جمع‌كن بود و كف جاده تاريك با كاميون تصادف كرد و مرد، زندگي مي‌كند. 6 سال بيشتر ندارد.

ديشب كه باران باريد تمام زندگي‌شان زير سقف ترك‌خورده، خيس شده بود. مي‌گفت: برادر كوچكم را خيلي بيشتر دوست داشتم؛ همان كه در آب افتاد و مرد؛ چون بوي آشغال نمي‌داد و تميزتر بود. 

اين جا اغلب كوچه‌ها شهيد داده‌اند. نامشان روي تابلوها هست.

پدر شهيدي را مي‌شناسم كه سرطان خون دارد و براي سير كردن زن و فرزندش به سختي كار مي‌كند.

داستان زندگي شهيد «عوض نژاد» دردناك‌تر است. جانباز 25 درصدي كه بينايي‌اش را به خاطر تركشي كه در سر داشت، از دست مي‌داد. قبل مرگش سرما خورده بود و هرگز خوب نشد. پزشكان فهميدند كه شيميايي است و سرطان خون دارد. هزينه‌هاي درمانش هر روز بيشتر شد. همسرش به هر دري زد تا اثبات كند كه شوهر جانبازش، شيميايي است، اما نتوانست. بعد فوت كرد و در قطعه شهدا هم دفن نشد. فقط گفتند 25 درصد جانبازي‌اش را افزايش مي‌دهيم؛ اما اين افزايش هيچ مزيتي براي شما ندارد.

بعد مرگش زن و فرزندانش خانه‌اي را كه داشتند فروختند تا بدهي كفن و دفن پدرشان را بدهند.

اگر توي بيايي مدرسه من هم با تو حرف مي‌زند...

آبي كه در لوله‌هاي شير مدرسه «شهيد بيك‌وردي» جاري است، از آب آلوده چاه تأمين مي‌شود. همه ما دانش‌آموزان قبل رفتن به مدرسه، سراغ تنها شير آبي مي‌رويم كه نيمروز، زن و مرد و پير و جوان صف مي‌بندند تا دبّه‌هايشان را پر كنند و ما هم قمقمه‌هايي كه سهم‌مان از آب تهران است را پر مي‌كنيم تا در مدرسه، اگر تشنه شديم، آب چاه نخوريم.

دختران محله من از تاريكي شب وحشت دارند. همه آنها مي‌دانند سكوت و تاريكي مطلق محله، به يك وسعت پردامنه ختم مي‌شود كه هيچ چراغ كم‌نور و روشنايي نيست كه اگر گرفتار شدند فريادرسي بخواهند. آنها داستان دختراني كه از پشت تپه‌ها هرگز بازنگشتند را از ياد نمي‌برند.

سياهي شب، اين جا فقط حكايت محروميت از روشنايي كه شهر را امنيت بيشتري مي‌دهد، نيست.

به آسمان كه نگاه كني‌، غلظت دودهاي پرلايه كارخانه‌ها را مي‌بيني كه از بالا تا لابه‌لاي درختان را طي كرده و آرام به خانه‌ها مي‌خزند. ستارها اين جا گم‌شده‌اند...

راستي! تو مي‌داني چرا هيچ پرنده‌اي اين جا پرواز نمي‌كند؟ ما كه پولي نداريم بايد كجا برويم؛ جايي كه حقمان است زندگي كنيم.اصلا اگر بخواهيم همين جا زندگي كنيم حق حيات داريم؟ اگر داريم، چگونه بايد بهداشت عمومي، پزشك و دارو، حمل و نقل راحت، جاي بازي و تفريح ، راه سالم و بي‌خطر، مدرسه‌اي براي ادامه تحصيل ، هوايي كه دود سياه خانه‌ها را محصور نكند داشته باشيم؟

اگر من از جنس تو و دنياي توأم، چرا خيابان تو آسفالت دارد و خيابان من خاك؟

چرا درختان كوچه تو سايه‌هاي دل‌انگيز دارند و درختان كوچه‌هاي من خشك و بي‌رمقند؟

چرا اطراف خانه تو پر از آشغال و كثافت و خاك نيست؟

چرا من دود سياه تنفس مي‌كنم و تو نه؟

چرا تو پارك مي‌روي، بازي مي‌كني، ماشين ‌سواري مي‌كني و در بهترين مدرسه‌ها درس مي‌خواني؛ اما برادر من كه مي‌خواهد در مدرسه راهنمايي درس بخواند، بايد حالا حالاها راه برود، آن هم با كفشهاي پاره؟

چرا مادر مهسا بايد براي مادر تو كدو سرخ كند؟

چرا پدر تو مثل حبيب لودر نيست؟

چرا برادر تو از تب فلج نشد؟

چرا سهم من از آب شهر يك قمقمه است؟

چرا تو مجبور نيستي رنج زندگي در كنار جاده را تحمل كني؟

چرا ترس راه رفتن در تاريكي، دختران محله تو را تعقيب نمي‌كند؟

چرا دوستان تو در آب كثيف خفه نمي‌شوند؟

چرا وقتي مريض شدي تو را به بهترين بيمارستان شهر بردند؟ اما ما خانه بهداشت و داروخانه هم نداريم؟

چرا تو در مدرسه شير مي‌خوري؛ اما خواهر من نان شب هم ندارد؟

چرا هر دوي ما، يك نقشه شهر را داريم؛ اما من نه داخل حريمم نه خارج حريم؟

تابلوهاي كوچه تو چه عددي را نشان مي‌دهد؟ تابلوي كوچك كوچه ما عدد 20 را نشان مي‌دهد. يعني ما همه جزئي از مناطق همين شهريم؟

پس چرا آقاي فرماندار ! غربت ما ساكنان محله‌هاي نسوز ، شيميايي، هفت دستگاه جاده امين‌آباد، اين همه عميق است؟

چرا اين جا هيچ خبري از بهداشت عمومي نيست؟

چرا خيابانهاي ما جدول‌بندي ندارد؟ آسفالت و بازسازي نمي‌شود؟

چرا جويهاي آب و نهرهاي گل‌آلود عميق، بي‌حفاظند؟

چرا كودكان در آبها خفه مي‌شوند؛ اما فرياد پدر و مادرشان به جايي نمي‌رسد؟

چرا دود اين همه كارخانه، بايد در سينه ما جاي بگيرد؟

چرا مسجد شما زيباست و مسجد ما كنار خرابه.

آقاي وزير!

مي‌شود ما هم يك مركز درماني داشته باشيم با چند تخت؟ اگر بسازيد خودمان دكترش را مي‌آوريم.

مي‌شود اورژانس شما به سراغ بيماران در حال مرگ ما هم بيايد قبل آن كه مرگ به سراغشان بيايد؟

آقاي شهردار!

ما اين جا زميني به وسعت 7هزار متر داريم.

مي‌شود براي ما ورزشگاه درست كنيد؟

مي‌شود جويهاي آب محله‌ها، سرپوشيده شوند؟

محل بازي كودكان درست كنيد؟

تابلوهاي راهنمايي بزنيد؟ خيابانها را خط كشي كنيد؟

زباله‌ها را جمع كنيد؛ شبكه فاضلاب ايجاد كنيد تا سلامت ما بيش از اين به خطر نيفتد؟

معابر را روشنايي بزنيد؟

نور جاده را تامين كنيد تا بيش از شاهد مرگ آدمها نباشيم؟

مسجد ما را بازسازي كنيد و براي ما هم خانه فرهنگ بسازيد؟

آقاي معلم!

من با همه بچه‌هايي كه از فقر مي‌ترسند، فرق دارم!

مي‌شود موضوع انشايم «نامه‌اي به همه آنها باشد» تا بنويسم:

نمي‌خواهم حقم را گدايي كنم.

نمي‌خواهم كسي به حالم دل بسوزاند.

نمي‌خواهم بچه‌هاي محلمان فقط يك طبقه اجتماعي‌شان را بشناسند.

نمي‌خواهم دانيال ديگري از تب فلج شود.

نمي‌خواهم ببينم خانه جانبازي چند بار به خاطر فقر بر سرش خراب مي‌شود و باز آن را مي‌سازد.

نمي‌خواهم جسد كودكان خفه شده‌اي را شاهد باشم كه از نهرهاي آلوده‌مان خارج مي‌شود.

نمي‌خواهم ببينم جوانهاي محله‌مان از بيكاري، دود كارخانه‌هاي اطراف را مي‌خورند و غروب آفتاب را انتظار مي‌كشند.

نمي‌خواهم شاهد باشم عده‌اي از گرسنگي اين جا سيم برق همسايه را مي‌دزدند.

نمي‌خواهم به ياد بياورم كه خانه حسن‌آقا در آتش سوخت و هيچ ايستگاه آتش‌نشاني در كار نبود.

نمي‌خواهم ببينم حاج‌علي 70 ساله هر روز به ديوارش كه تا نيمه‌ها نم كشيده دست مي‌كشد و لعنت مي‌فرستد به نهر كنار خانه‌اش.

نمي‌خواهم هر صبح را با اين خبر آغاز كنم: «ديشب جاده امين‌آباد كشته ديگري داد...!»


*ایسنا


[ یادداشت های شخصی ]
+
Balatarin
بسیار دلتنگم...ابر مرا باز کن...
زمانی که اومدم ایسنا خیلی جوون بودم و سر پر سودایی داشتم الانم دارم ولی با یه تفاوت که اون زمان بی پروا بودم و الان اعتراف میکنم که با ملاحظه شدم و این منو اذیت میکنه...یادش بخیر سرویس سیاسی ایسنا...یه ایسنا بود و یه سرویس سیاسی...چه شبا و چه روزایی داشتیم...تا اینکه از سرویس سیاسی به یه سرویس کم سروصدا وخلوت و اروم منتقل شدم تا...الان اون جمع پر شور ازبچه های ایسنا هرکدام به سویی رفتن و من موندم با یه حوض خالی و یه دل... 

اومدم سرویس علمی تا سرم از سودا بیفته...و افتاد اونقدر وارد مباحث جالب شدم که دنیای کثیف سیاست رو فراموش کردم... حوزه نجوم رو کشف کردم و اینکه چقدر دوسش دارم...ولی وضعیت به همین منوال نگذشت ...نمیدونم چی شد که دوباره پرت شدم وسط سیاست و دوباره خمارش شدم و ....حالا هم مدتها است که از حیات علمی مخصوصا نجوم دور افتادم ...تو این اشفته بازار که بر کشور حاکم شده از همه چیز ناامیدم...حتی از دوستانم...

دوست ندارم اینجا نوحه بخونم یا براتون مرثیه سرایی کنم...حداقل از کسانی که احساس م یکنم دوستان من هستند توقع دارم که منو درک کنند و جایی که ازشون کمک میخوام تنهام نگذارند...مشکلات من تنها برای خود منه...وشادی هایم برای تمام دوستانم...فقط م یخوام که همراهیم کنید...نه بیشتر نه کمتر...

دلتنگم خیلی زیاد...شاید باید باز، به همان انزوای اتاق خالی روحم پناه ببرم!باز، بازگردم به همان ابتدای حس و حال تنهایی و گریز از همه ی همهمه ها!که هیچ کس به غربت لحظه هایم نمی نگرد... و هیچ گاه ، دستی به سوی فریادم در گاه پرت شدن به عمیق ترین پرتگاه ها، دراز نمی شود...  و من تنها می مانم!

تا باور کنم ، دنیا، با تمام عظمت کیلومتری اش ، برای تمام زندگی من، کوچک است...حالا باز ، من ماندم و این صفحه های سپید .... من ماندم و این دست خسته از نوشتن... من ماندم و جای خالی " تو " بر بلندای آرزوهایم ... و کدامین " تو "؟؟؟ ... نمی دانم ...نمی دانم، این منم ، اکنون که بر پله سقوط ایستاده ام؟! یا میل جاودانه من به نگاه توست؟نمی شناسی! نه مرا، نه این حسی که مرا وادار به گریز از تو می کند...و من چه بی هوده ، به امید فریادی نشسته ام که روزی از سر درد بر آرم و "تو" فریاد رسم باشی...

 

                                            ***

 

سرم را بالا می گیرم آسمان دنیا - وقتی تو نیستی - خاکستری ست ...من این رنگ را نمی خواهم !پشیمان می شوم ...چرا با اولین ستاره مسافرو اولین باد موافق  پیش تو نیامدم.....

 

تو که باشی،دنیا یاد می گیردرنگ دیگری به آسمانش بزند....حالا هر رنگی...حتی نارنجی...

هر چه باشد از یک آسمان دود گرفته بهتر است...تو که نقاشی ات خوب است آسمان دل مرا

گاهی آبی می کنی...گاهی سبز....گاهی صورتی...

 

هر چیز...حتی اگر خورشید دلم را سفید بکشی از آتش آن کم نمی شود!تو که باشی دنیا ، یاد می گیرد جنگل  نقاشی کند...دریا بکشد...دنیا یاد می گیرد آسمانش را آبی بکشد...

 


[ اطلاع رسانی ]
+
Balatarin