ای هفت گردون مست تو ما مهره ای در دست تو
اول:هنوز هم بعد دو هفته سیستم و سرور ایسنا دچار مشکله...ایسنا دیروز دندان های ایادی مشت بردهان خورده رو شکست و در عین اینکه هنوز هم با مشکل سرور مواجه بود ۹۱ خبر ارسال کرد رو سایت ایسنای خراسان...نم یدوم چی شده که ایسنا این دو هفته مشکل فنیش بر طرف نمیشه... مشکلات ایسنا که یکی دوتا نیست...از حقوق بچه ها تا وسیله کار و غیره...که جای گفتنش اینجا نیست...با این وجود بچه ها از هیچ کاری دریغ نم یکنند و تو کار کم نم یذارن...مثلا همین دیشب دوستان سرویس صنفی تا دیر وقت ساعت اداری(ساعت۲۱) تو دفتر بودند و میزگردشون را برگزار م یکردند...جوانان بي ادعاي اين سرزمين...(تعريف از خود نبود...)![]()
![]()
دوم:گروه ۸۸ ستاد ملي جوانان حامی کاندیداتوری سید محمد خاتمی در مشهد افتتاح شد شب خاطره انگیز و به یاد ماندنی برای من بود. حضور دوستان اشنا و غیر اشنا و جوانانی که نسبت به اینده این سرزمین بی تفاوت نیستند.حالا وقت تلاش و پایداری برای هدفی است که ان را درست می پنداریم...اون شب رئیس ستاد ملی جوانان حامی خاتمی سید شهاب الدین طباطبایی و دکتر رمضان زاده سخنگوی جبهه اصلاحات در مشهد صحبت کردند...
هرچند اون شب به صحبتها و موضوع گفتار دوستان سخنران خندیدم ولی شاعري كه نم يشناسمش می فرماید"خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است/کارم از گریه گذشته است که بدان م یخندم"...![]()
انتخابات هم برگزار شد و اعضای شورای مرکزی ستاد ملی جوانان حامی خاتمی در استان خراسان رضوی :روح الله شهسوار رییس شورای مرکزی ،مهدي گيلاني نايب رييس،عليرضا اشراقي دبير،مهدي زارعيان هيات اجرايي، ابوالفضل حاجي زادگان،تكتم رضايي،زينت محرري،محمدرضا صادقي شرقي،امين توكلي نسب،ايمان جلالي و سهام الدين قرباني انتخاب شدند.
از حالا بايد فعال و اكتيو پرانرژي شروع كرد...اونايي كه توان بيشتري دارند بايد جلوتر از بقيه باشند و دست سايرين را هم بگيرند و با خود به جلو ببرند...ادم از اونايي كه پرانرژي هستند انرژي ميگره...(نظر شخصيه)...![]()
سوم:يك گزارش از كتك خوردن جانبازان اعصاب و روان و بيماران توسط كادر پرستاري در بيمارستان ابن سيناي مشهد تهيه كردم... دردناك و غم انگيز...
چهارم:براي چي ماشين ها از لاين خودشون حركت نم يكنند؟...اين خطاي وسط خيابونا بيچاره شدند...اصلن براي چي هستند؟... پول بيت المال هم كه براي احياي مجدد هر دو هفته يكبار خط كشيا بماند...يه چيز مهم ديگه كفش من اسپورته نوكش روبه سمت بالا است گير م يكنه به اين سوراخ و چاله ها و حفره هايي كه شهرداري تو پياده روها درست م كنند...سر كفشي كه هنوز دو هفته از خريدش نگذشته باز شده...
همين زمستون سال قبل بود كه پياده روي خونه ما را از بيخ و بن برداشتند و سنگفرش نو جاش گذاشتن...چند روز بعدش شهرداري اومد سنگفرشاي ناز و قشنگ و به باد انهدام گرفت...(نم دونم اينا دنبال چي م يگردند زير زمين)...بعد هم همون طور بي ريختش كردو رفت...الان جاي اون سنگفرش هاي خالي پياده رو سوراخه كه با سيمان پر شده ...سيمان هم با رفت و امد مردم كنده شد...فقط سوراخ مونده اين وسط...كفش منم توش گير م يكنه...البته تمام پياده روهاي شهر همين طوريه...بيچاره دل كفشا!...![]()
پنجم:تو اتوبوس خانمي از من م يپرسه فلان كوچه تو بولوار سجاد كجاست؟م يگم والا نم دونم...تا حالا اين اسم به گوشم نخورده...ميگم خيابونش رو بلدين؟با قيافه ايي مشمئز كننده با فيس و افاده ميگه: نه ...آخه من با ماشين شخصي هميشه رفت و امد م يكنم...ماشن جلوي خونه هميشه پياده ام كرده...واي مامانم اينا!!!.
..دلم م يخواست همون جا با لگد از اتوبوس بندازمش پايين
...از اين ادما كم نيستند اطرافمون...از خونه خودش و كوچه و محله و خيابونش خبر نداره...چه برسه به اوضاع مملكت... اصلن نم يدونه كجا زندگي ميكنه...فقط اين مردم بدبخت بيچاره كه تو خونه هاي اينا كارم يكنند بايد ادرس خونه به خونه هاي اين مملكت را بلد باشن...ادم فاقد شعور اجتماعي...مطمئنم مردم ايران از اوضاع سياسي و وضعيت مملكتشون خبري ندارن...فقط يه سري ادم فعال و سياسي دور هم جمع شدن فكرم يكنن كل مملكت همين جوريه...كه اوضاع رو م يدونند...خدا نكنه اشتباه زمان اصلاحات تكرار بشه... فيلم انتخاباتي كه وزارت كشور گرفته بود...اغلب اونايي كه كانديداي رياست جمهوري شده بودند از قشر ضعيف اقتصادي بودن...كه چي اوضاع رو بهتر كنن...همونا هم به كساني راي دادن كه شعار اقتصادي داد... شعار دولت كوپني...شعار نفت و سفره...رفع بيكاري تو شش ماه...اينم وضع الان ما است... ![]()
ششم:چترت را كنار ايستگاهي در مه فراموش كن/خيس و خسته به خانه بيا/نم يخواهم شاعر باشي ، باران باش!/همين براي هفت پشت روييدن گل كافي ست،/چه سرخ،چه سبز و چه غنچه...(سيد علي صالحي)
هفتم:شامگاه روز شنبه دلاور ميدانهاي نبرد حق عليه باطل در يکي از بيمارستانهاي شهر اراک به ديدار حق شتافت و از زمين و زمينيان به سوي معبود سفر کرد. "هاشم معصومي" جانباز 70 درصد كه در دفاعمقدس به دست مزدوران بعثي مورد هجوم سلاحهاي شيميايي قرار گرفته بود پس از تحمل سالها درد و رنج و 10 سال تحمل شديد بيماري در نهايت به شهادت رسيد.اين جانباز بالاي 70 درصد که قادر به تکان دادن هيچ کدام از اعضاي بدن خويش نبود.
هشتم:به او گفتم باران که بباردعادت خواهي کرد
به گريستن در باران و اشک هاي تو باراني خواهد شدهم چون تمامباران ها ،خنديد؛ او عادت را نم يفهميد...
بيچاره من...
نهم:اوووووف...
دهم:تلاش برای نجات "چهارباغ عباسی" و "سی و سه پل" کلیک کنید...
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت10:16 بعد از ظهر توسط باران محسنی
اول:برای شروع کار حرفه ایی ویراستاری اولین قراردادم را با یک انتشارات بستم تا دومین جلد یک رمان ۴۰۰ صفحه ایی را ویرایش کنم...انصافا کار سختیه...
دوم:چرا وزارت فرهنگ و ارشاد و متولیان امور فرهنگی کشور چرا اینقدر پخمه هستند...کاش میشد یک کتابخونه بزرگ داشتیم حداقل میان کشورهای اسلامی با نام ونشان انتشاراتی های بزرگشون...که این کتابخونه به هم وصل م یبود...
سوم:روز جهاني كودك رو خيلي وقت پيش تو وويجر بايد تبريك م يگفتم...كه نشد اخه سرگرم رتق و فتق امورات همين بچه ها بودم... يه روزي بهتون بچه هامو معرفي م يكنم...بسيار دوست داشتني هستند...با وجود اينكه تو زندگي سختي هاي زيادي كشيدن ولي همچنان پرانرژي و فعال به زندگي عشق م يورزند...
چهارم:دوستي قديمي از دوران كودكي رو پيدا كردم...چه دنياي كوچيكيه...مثل كف دست...
پنجم:در كل مخلص و چاكرمند تمام دوستان ، اشنايان ، اقربا و سايرين هستم...
ششم:خاتمي مهربان م يايد...سلحشورانه و مهربانانه م يايد...فقط او قرباني و هزينه م يشود...قرباني و هزينه اين ملت كه، ياد بگيرند از بحران هويتي كه برايشان درست كرده اند و خود انها ان را تثبيت كردند بگذرد...البته اين سالها طول خواهد كشيد...
هفتم:اگه اين دولت نهم نبود فكر م يكنيد شعارهاي كروبي چي بود؟
هشتم:دارم يك گزارش از احوالات شهيد چراغچي تهيه م كينم...زندگي جالبي داره در مقايسه با دوستاني كه ادعاي دوستي با اون و هم مسلكان او دارند...تموم شد م يزارم بخونيد...اينم گزارش من از آسايشگاه جانبازان در مشهد؛ كه فكر نم يكردم اينقدر برد داشته باشه...اين يعني دارم حوزه فرهنگ حماسه و دفاع مقدس خبرگزاري رو دوباره فعال م يكنم...به قولي هموجور!!!
نهم:اوووووف...
خستهام قطره قطره بشمارم باران
دوست دارم که بر این خاک ببارم باران
دوست دارم که دل از شهر و دیارم بکنم
بروم سر به بیابان بگذارم باران
سبز نه، زرد نه، آمیزهای از سبزم و زرد
بس که در هم شده پاییز و بهارم باران!
داروگ نیست، خدا! قاصدکی بود ای کاش
کاش میشد به نگارم ،بنگارم باران
تو نمیآیی و من اینهمه خاکی شدهام
تو اگر باشی با خاک چکارم؟ باران...
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت5:29 قبل از ظهر توسط باران محسنی
همه ساله مراسمی یک هفته ایی به نام هفته جهانی فضا برگزار م یشه تا مردم نسبت به ضرورت صنایع فضایی آشنا بشن از ۴ اکتبر (۱۲ مهر) که سالگرد پرتاب اسپوتنیک تا۱۰ اکتبر این هفته تو دنیا گرامی داشته میشه اما بر مبنای توافقی که کشورهای اسلامی انجام دادن در سال هایی که این هفته با ماه رمضان تلاقی داشته باشه یک ماه به تعویق میافته(الله اعلم...فی الامور این بشر دو پا)...
امسال این هفته به موقع شروع شده ولی انگار کسی به یادش نیست!

آغاز هفته جهاني فضاي سال 1387 با شعار كاوش در گيتي
[ ادبیات ]
+ نوشته شده در ساعت12:23 بعد از ظهر توسط باران محسنی
*باران كه نبارد
تو هم نباشی
«فصلش تمام شده» را هم
گلفروش م یگوید...
اول از همه که خیلی برام مهمه...داره کم کم ابان میاد...اصلن نم یخوام این ماه تو تقویمم باشه...ماهی که قیصر امین پور را از من و دوستانش گرفت...بی هوا...راستی قیصرم م بینی که نزدیک سالگرد شده دوباره به تکاپو افتادن که برات مقبره درست کنند...ای روزگار...برام دعا...منم برای تو دعا م یکنم... یه گفتگوی قدیمی با قیصر ...
این به نظرم اولین پستیه که دارم صب م ینویسمش...بر خلاف عادت همیشگی که شب یا عصرا دست به کیبور م یشدم...اونم دلیل داره...کلا اول صبی اعصاب سگی دارم...خدا تا شب رحم کنه...
اول از همه گیر بدم به این ادما تو راه رفتنشون...چششون به همه جا هست جز مقابلشون...از در و دیوار و ادما تا ...همین طور بی هوا م یاد میره تو دل من...ای دلم م یخواد(ببخشید به دلیل خشن بودن این صحنه ها از توضیح اون معذوریم)...ای خدا...لخ لخ راه میره...پاشو م یکشه رو زمین...چه ایرادی داره با قدم های بلند و کشیده...شکمی تو داده...گردنی راست و افراشته...بدون قوز...بدون لخ لخ کردن با هدف... تو خیابون راه برین...چشمتون هم مقابلتون باشه...
موضوع گیر دیگه راه رفتنشونه...پسر گلم از منتهی الیه سمت راستتون حرکت کنید...خسته شدم به خدا ...همین طور از هر جا که دلشون خواست حرکت م یکند...راه م یرن...اونم کجا تو یه پیاده رو شلوغ...تو یه شهر شلوغ...ای خدا بگردم قدرتتو که این شهر روز به روز داره شلوغ تر میشه...بی خود نیست ادم که به چیزی حساس بشه مدام جلوی چشمشه...همین چند وقت پیش به ماشین های دولتی پلاک قرمز گیر داده بودم ...همه جا بودن تو همه ساعت...فقط اخرش نفهمیدم که کدوم اداره تا ساعت ۲۲ شب مشلوغه خدمت به خلق ا... است...
موضوع دیگه که کمی کثیف و چندش اوره...اینه که اخه چطور بگم ...گلاب به روتون...رو به دیفال... این اب دهنای که رو زمینه... اول صبی ادمو سگی نکنه چیکار کنه...بی ادب.. بی نزاکت... بی اداب شهر نشینی... بی فرهنگ...بقیه بی های دیگه...منم که ادم سر به زیر و چشم درویش هستم و تو چهره ادما زل نم یزنم و سلولای صورتشون رو نم یشمرم....چشمم به زمینه و عذاب م یکشم...تو یه کشوری که یادم نیست کجا بود واسه این کار جریمه گذاشته بودن...اگه دست من بود همه این ادما را از دم گیوتین م یگذروندم...
خلاصه ببخشید که سر صبحی غر زدم...ولی این چند وقته واقعا اعصابم اسفالت شده...صبحی نیست که به این موضوع فکر نکنم...رعایت حال همو بکنیم...این خواهش بزرگی نیست...اگه این جزیئات زندگی روزمره رو رعایت کنیم خیلی از چیزای دیگه رو هم م یتونیم رعایت کنیم...
******
تقویم ها...
لحظه ی چشم وا کردن من
از نخستین نفسگریه
در دومین صبح اردیبهشت سی و هشت
تا سی و هشت اریبهشت پیاپی
پیاپی!
عین یک چشم بر هم زدن بود
لحظه ی دیگر اما
تا کجا باد؟
تا کی؟
سروده شده در روز تولدش :سال ۷۶
(روانشاد دکتر قیصر امین پور)

*ساره دستاران
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت7:17 قبل از ظهر توسط باران محسنی
جدای از تم زیبایی شناسانه کار ائیش که جذاب نبود...با اشتیاق م یگم که موضوع نمایش و هم ذات پنداری و تجربه های شخصی که با کار اشمیت برقرار کردم معرکه بود...تجربه هایی که حس کردم...م یبینم...و اطرافم از اون پر شده...اتفاقاتی که عمیق ترین اثر بشری را تو روان ادم باقی م یذاره...و برای بیان این جنایتهای عاشقانه باید زبانی بازگو کننده،عميق وجود داشته باشه...عاشقي هامون هم مثل زندگي هامون خنده داره...كج و كوله است...بي ريخته...گوشه هاي تيز داره...عاشقي بي جنايت آرزو دارم...
بررسی و اسیب شناسی رفتار روان شناختی ادم ها جالبه...وقتی م یبینم با زندگی واقعی مو به مو هم خوانی داره...ما همه عاشق هایی قاتل ایم ولی خودمون خبر نداریم...جنایتکارانی بالفطره...همه به نوعی گرفتار "فوبیای عشق" شدیم...
**جرمشناسان هم از موضوعی به نام «قتل هاى عشقى» يا «جنايت هاى عشقى» اسم م یبرند. وقوع جرايم عاطفى و عشقى در تاريخ پرونده هاى كيفرى و اصولاً پرونده هاى جنايى تازگى نداره و در طول تاريخ اتفاقات فراوانى به دليل وجود مسائل جنسى، عشقى و ناشى از علاقه مندى شدید ديده شده .بايد گفت اين قتل ها از منظر جرمشناسى به «قتل تعارض آميز» اتلاق مى شه كه محصول يك رابطه قديمى است و «دفعه الواحده» نيست. اصحاب دعوى با هم رابطه اى داشته اند و مسبوق به رابطه اى قبلى است.در كنار اين ماجرا بايد به كاهش آستانه تحمل افراد اشاره كنيم.
توسل به اين نوع رفتار خصمانه باز مى گردد به ضعف و ناتوانى كنترل شخصى در رفتارها به همان دليلى كه آستانه تحمل افراد بسيار ضعيف شده. حتى آلودگى هوا، آلودگى صوتى، مشكلات اجتماعى، معضلات اقتصادى و افسردگى پنهان را مى توان از جمله موارد و عوامل منجر به اين كاهش آستانه تحمل دانست.
با اين وصف وقتى مى دانيم كه هر فردى در قبال محرك هاى بيرونى واكنش هاى خاص خود را ارائه مى كند فردى كه آستانه تحمل ضعيفى دارد به سادگى و به شدت تحريك مى شه و با ديدن عامل محرك واكنش خصمانه نشان مى دهد. اكثر اين واكنش ها احساسى است و خودگرا نبوده و تعقل مآبانه نيست. اين واكنش تحت شرايط بحرانى روحى فرد بروز پیدا م یکنه. در ادامه تشريح اين وضعيت بايد گفت اعتراض و واكنش فرد در قالب كتمان يا پرخاش رسمى يا مراجعه به افراد ذى ربط نبوده بلكه به آسان ترين و بدترين راه متوسل شده كه آن خشونت بوده و قتل،اوج خشونت است.
مى دانيم خشونت در جايى بروز مى يابد كه عقل و منطق به حاشيه رفته و احساس كوركورانه جولان مى دهد. علاوه بر اين به طور قطع و يقين بايد گفت كه اكثر اين قتل ها در پى حسادت و احساس تملك به معشوق روى مى دهد. مركز اينگونه قتل ها در آثار جرم شناسان هم به همين نام يعنى «قتل هاى عشقى» و «قتل هاى غريزى» معروفند و به دليل شرايط خاص و ضعف روانى روى مى دهند و حتى ممكن است چنين افرادى در زندگى عادى خود هيچ وقت در قبال مسائل ديگر مرتكب خشونت هايى از اين قبيل نشوند.

با این که این نمایشنامه از قوی ترین اثار ادبی جهان محسوب میشه و بهتر از این قابل اجر بود...به شخصه از ائیش مهربان سپاسگذارم که تو این وانفسای روزگار منو از دیدن یه تئاتر جذاب بی بهره نگذاشت...
اما مدتها است که به ديدن هیچ تئاتری در شهر نرفته ام...مطمئن باش بدون پيدا كردن دست هاي مهربان تو به دیدن هیچ تئاتری نم یروم...
*****
"سلام!" ، "حال شما؟"… طبق عادتي دو سه سال است
كه ارتباط من و تو، همين سلام و سؤال است
سلام! حال شما؟ راستي چه صبح سياهي!
همان كه شايعه ميگفت؛ فصل، فصل زوال است
سلامهاي دم صبح، بدترين لحظاتند
كه بدترين لحظاتم، جهان به سبك رئال است
دوباره پنجرهاي رو به التهاب خيابان؛
و فوج رهگذران، سالهاست طبق روال است
چه ابرهاي عقيمي! چه شاخههاي صبوري!
هزار بار نگفتم بهار بيتو محال است؟
خبر رسيد كه امسال، هيچ دلهرهاي نيست
ولي بهگفتهي تقويم، سال، سال شغال است
"علیرضا بهرامی" اين شعر هم بي ربط به روزگار داغون شدمون نيست...
**جنایت های عشقی نیک صالحی
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت4:2 بعد از ظهر توسط باران محسنی
رمضان رفت...
م يرويم و يک بار ديگر علي را با رمضان در محراب مسجد کوفه تنها م يگذاريم...
م يرويم و تيغ سرد جهالت را در فرق انسان کامل زمان به جا م یگذاريم...
م يرويم و و رمضان را با شبهاي پر قدر قدرش تنها م يگذاريم...
م یرويم و به اين دل خوشيم که: اللهم فتقبل منا هذا القليل...

[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت6:36 بعد از ظهر توسط باران محسنی

لعنت به من...اینجا نشستم و هیچ کاری نم یکنم...لعنت به من...
[ نجوم ]
+ نوشته شده در ساعت12:35 بعد از ظهر توسط باران محسنی
اگر یک زن سیگار بکشد...
در امریکا به او می گویند :زنیکه سیگاری
در ایران به او می گویند : زنیکه معتاد فاحشه خیابانی لجن!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!
اگر یک زن برای برابری حقوق زن و مرد تلاش کند:
در امریکا به او می گویند : فمنیست
در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی
و در عربستان او را سنگسار می کنند!
اگر یک زن مورد تجاوز قرار بگیرد :
در امریکا او را به آسایشگاه روانی می برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.
در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند و او در آنجا خودکشی می کند!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!
اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:
در امریکا : احتمالاً او یک زن خیابانی و بی خانمان بوده.
در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را کشته
در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!
زنان:
در امریکا اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و ... تحصیل نمایند.
در ایران اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و .... به شرط تفکیک ****تی تحصیل نمایند
در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی و سنگسار یکی را برگزینند!
در امریکا: مادر و پدر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان هستند.
در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان است.
در عربستان:فرقی نمی کند که مادر مسئول چیست چون در هر صورت سنگسار می گردد.
اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:
در امریکا:درخواست طلاق می دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد( زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)
در ایران:در خواست طلاق می دهد و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد میتواند از همسرش جدا گردد(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: 14 الی 15 سال!)
در عربستان:درخواست طلاق میدهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند
یک دختر 18 ساله:
در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.
در ایران تنها برای دست شویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!
در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!
تبریک می گم شما پدر شدید، بچتون یه دختره
در امریکا: Oh God Thanks
در ایران: خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!
در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا! أنا بد بخت! سنگ سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!
زنی به شوهرش خیانت کرد....
در امریکا:طلاق ....
در ایران: فحش، کتک ، اسید ، چاقو ، قتل ناموسی.....
در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه ها از بیان آن عاجزیم!
[ نجوم ]
+ نوشته شده در ساعت6:40 بعد از ظهر توسط باران محسنی

زهراخانم و عروسکش

مریم،علیرضا،فاطمه

محمد حسین

نازنین

محمد

یلدا و نگار
خانهاى كه كودك در آن نباشد،بركت ندارد. پیامبر اکرم
عکس ها از دوست خوبم مریم رویایی
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت6:17 بعد از ظهر توسط باران محسنی
وقتی این اتفاقات را م یبینم امیدوار می شم که نه...هنوزم تو این قحط سال عشق... مهربانی هست...صاحبان يك مرغداري كه يك مرغ را كه تمامي پرهايش را از دست داده بود، براي گرم نگهداشتن اين حيوان، يك ژاكت پشمي به تنش كردند. مرغ يك سالهاي كه كمتر از يك كيلو وزن دارد سه هفته است تمامي پرهاي خود را از دست داده و صاحبان مرغ داري براي آن كه دماي بدن اين حيوان را ثابت نگهدارند، به او يك ژاكت پشمي پوشاندهاند.مرغداري اين مرغ بدون پر را به مركز نگهداري از پرندگان در نزديكي «برنت نول» در سامرست انگلستان سپرده تا از او نگهداري كنند.

اما فيليپس، معاون سرپرست مركز نگهداري از حيوانات غرب انگلستان می گوید: هنگامي كه «بافي بي پر» را به مركز آوردند، در يك نگاه به نظر ميرسيد كه او براي «پختن» آماده شده است، اما هم اكنون در سلامت كامل است و ماه آينده به مرغداري برگردانده ميشود.
یه چیز جالب و ناز دیگه:شايد عجيب به نظر برسد، اما يكي از عكاسان آماتور طبيعت با استفاده از دوربين گوشي همراه خود توانست از سنجاقكي كه لبخند بر لبانش بود، عكس بگيرد. مارك مندرس، با گرفتن تصاوير بوسيله دوربين گوشي همراه خود از اين سنجاقك خندان آنها را به انجمن سنجاقك بريتانيا اهدا كرد تا آنها بر روي اين حشره جالب تحقيق كنند.

بر اساس اعلام اين انجمن سنجاقك مذكور از نوع ماده در جنوب هاوكر بريتانيا بوده و نوعي حالت تبسم بر روي صورت وي ديده ميشود.مندرس هنگامي كه قصد صعود به منطقه صخرهاي دربي شاير را داشته، اين سنجاقك خندان را ديده و از آن عكس گرفته است.
حالا با این وجود که یه سنجاقک بی زبون داره لبخند م یزنه به دنیا و زندگی تو نم یخوای بلاخره بخندی...ببین چه ناز م یخنده...بخند ...
این عکسم که کلا کویته...دقت کن...بیشتر...افرین...بیشتر...

به نقل از وبلاگ تک تیر
[ سیاست ]
+ نوشته شده در ساعت5:23 بعد از ظهر توسط باران محسنی
اوايل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و دست خالي با دشمن تا بن دندان مسلح م يجنگيديم. بين ما يکي بود که انگار دو دقيقه است از انبار ذغال بيرون آمده! اسمش عزيز بود. شبها م يشد مرد ناريي! چون همرنگ شب م يشد و فقط دندان سفيدش پيدا بود.
زد و عزيز ترکش به پايش خورد و مجروح شد و فرستاندش عقب. وقتي خرمشهر سقوط کرد، چقدر گريه کرديم و افسوس خورديم. اما بعد هم قسم شديم تا دوباره خرمشهر را به ايران بازگردانيم. يک هو ياد عزيز افتاديم. قصد کرديم به عيادتش برويم. با هزار مصيبت آدرسش را در بيمارستاني پيدا کرديم و چند کمپوت گرفتيم و رفتيم سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110 است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستري بودند.
دوتايشان غريبه بودند و سومي سرتاپايش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پيدا بود. دوستم گفت: "اينجا که نيست، برويم شايد اتاق بغلي باشد!" يک هو مجروح باندپيچي شده شروع کرد به وول وول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:"بچه هاي اين چرا اين طوري م يکند. نکنه موجبيه؟" يکي از بچه ها با دلسوزي گفت: "بنده خدا حتما زير تانک مانده که اين قدر درب و داغان شده!" پرستار از راه رسيد و گفت: "عزيز را ديديد؟" همگي گفتيم:"نه کجاست؟" پرستار به مجروح باندپيچي شده اشاره کرد و گفت: "مگر دنبال ايشان نم يگرديد؟" همگي با هم گفتيم "چي؟ اين عزيزه؟!"
رفتيم سر تخت. عزيز بدبخت به يک پايش وزنه آويزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زير تنزيبهاي سفيد گم شده بود. با صداي گرفته و غصهدار گفت: "خاک تو سرتان. حالا مرا نم يشناسيد؟" يک هو همه زديم زير خنده. گفتم: "تو چرا اين طوري شدي؟ يک ترکش به پا خوردن که اين قدر دستک دمبک نميخواد!"عزيز سر تکان داد و گفت: "ترکش خوردن پيشکش. بعدش چنان بلايي سرم آمد که ترکش خوردن پيش آن ناز کشيدن است!" بچه ها خنديدند. آن قدر به عزيز اصرار کرديم تا ماجراي بعد از مجروحيتش را تعريف کرد.
- وقتي ترکش به پايم خورد مرا بردند عقب و تو يک سنگر کمي پانسمانم کردند و رفتند بيرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همين هيس و بيس يک سرباز موجي را آوردند انداختند تو سنگر. سرباز چند دقيقه اي با چشمان خون گرفته بر و بر نگاهم کرد. راستش من هم حسابي ترسيده بودم و ماستهايم را کسيه کرده بودم. سرباز يک هو بلند شد و نعره زد: "عراقي پست فطرت م يکشمت!" چشمتان روز بد نبيند، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتمکم زد.
به خدا جوري کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نم يکنم. حالا من هر چه نعره م يزدم و کمک م يخواستم کسي نم يآمد. سربازه آن قدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشهاي و از حال رفت. من فقط گريه م يکردم و از خدا م يخواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا بدهد.
بس که خنديده بوديم داشتيم از حال م يرفتيم. دو مجروح ديگر هم روي تخت هايشان دست و پا م زدند و کرکر م يكردند. نالهکنان گفت: "کوفت و زهرمار هرهرکنان؟ خندهدار؟ تازه بعدش را بگويم. يک ساعت بعد به جاي آمبولانس يک وانت آوردند و من و سرباز موجي را انداختند عقبش. تا رسيدن به اهواز، يک گله گوسفند نذر کردم که او دوباره قاطي نکند. تا رسيديم به بيمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بيمارستان بودند و شعار م دادند و صلوات ميفرستادند.
سرباز موجي دوباره نعره زد: "مردم اين يک مزدور عراقيه. دوستان مرا کشته!" و باز افتاد به جانم . اين دفعه چند تا قلچماغ ديگر هم آمدند کمکش و ديگر جاي سالم در بدنم نماند. يک لحظه گريه کنان فرياد زدم"بابا من ايرانيام، رحم کنيد." يک پيرمرد با لهجه عربي گفت: "اي بيپدر، ايراني هم بلدي، جوان ها اين منافق را بيشتر بزنيد!" ديگر لشم را نجات دادند و اينجا آوردند. حالا هم که حال و روز مرا ميبينيد."
پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: "چه خيره؟ آمدهايد عيادت يا هرهر کردن. ملاقات تمامه. بريد بيرون!" خواستيم با عزيز خداحافظي کنيم که ناگهان يک نفر با لباس بيمارستان پريد تو و نعره زد: "عراقي مزدور، ميکشتمت!" عزيز ضجه زد: "يا امام حسين. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اينجا نجات بدهيد!"
داوود اميريان رفاقت به سبك تانك
[ نجوم ]
+ نوشته شده در ساعت12:46 بعد از ظهر توسط باران محسنی
کاش م یدونستم چه مرگم شده...
دلم یه عالمه بارون م یخواد...
یه دنیا...اونقد که منو غرق کنه...
....
پدر...
پناهگاه من است به وقت طوفان...
اغوشش امن ترین جای دنیا است به وقت اشوب...
دستانش ارامگاه من است به وقت دلتنگی...
و
شانه هاي ستبرش كه تكيه گاه امني است...
با حركت مژگانش فصول جهان تغيير م يكند...
...
یه روزی از ژنرال باران م ینویسم...
وقتی شجاعت نوشتن پیدا کردم...
نوشتن از تو دل شير م يخواهد...
دوستت دارم آقاجون
[ جامعه ]
+ نوشته شده در ساعت6:23 بعد از ظهر توسط باران محسنی








