...امشب دلم هوای قدیم دارد، هوای آن روزگاران دور،هوای عطر کوچه پس کوچه های دل آشنا، هوای مهربانی ها، هوای صداقت ها، هوای یکرنگی ها، هوای مردان خوب ونجیب، هوای شیر زنان خفته در بیشه ی راستی، هوای قصه های قشنگ قصه گوی قهوه خانه ی زیر گذر، قصه رستم وسهراب، رخش واسفندیار، قصه پهلوان،صدای ضرب موزون مرشد زورخانه وحدیث مردان سحر وشب زنده داران عشق.
دیگر جایی برای بغض نیست، زمان گریه کردن است اما با کدامین چشم، مگر نه این که می گویند باید قلبت بشکند تا اشکت جاری شود من که قلبم سالهاست شکسته وهزاران بخیه از زمان دارد، ولی باز هر روز آن را وصله می کنم پس قلبی برای شکستن ندارم تا اشکم جاری شود،اما دلم هوای قدیم دارد. هوای باغ سبز خلوت صبوری ها، هوای صدای نی لبک در سوگ یک پیمانه عهد قدیمی، عهدی که به حقیقت قدیمی شد محبتی که قدیمی شد وفا وصفایی که قدیمی شد واز یاد رفت.
امشب دلم هوای قلب عاشقی دارد که زیر گذر برای وصال معشوقه اش شمع روشن می کرد پا به پای اشک شمع ، اشک می ریخت ودر حضور حضرت عشق، عاشقانه عهد می بست. یاد آن ایام وآن سقا خانه ها به خیر که هر روز صدها گلوی خشک وعطش زده را سیراب می کرد یاد آن زبان ها به خیر که فقط به خیر می چرخیدندوآن آدم ها که محبت به رایگان می فرو ختند.
امشب دلم هوای گندم وکبوتران امامزاده را دارد، هوای گنبد، گلدسته ها، قلب هایی صاف وتکه های سبز پارچه ای که به قفل ومرقد امامزاده گره خورده اند وهر گره آرزویی بوده.
امشب دلم هوای بازارچه ونان سنگک داغ واشک کباب دارد، اما مثل این که کباب ها هم اشکشان در کاسه ی چشم زمان خشکیده وفقط می سوزد. دلم هوای مهربانی ها کرده، هوای مردانگی ها، هوای طاق ها وتاریکی ها، هوای سه درگاه وپنج درگاه، هوای آینه کاری های لوزی شکل ورقص نور ورقص عروسک های کوزه قلیان. هوای درک های چوبی مهمان دوست ومهمان نواز، اصلا می دانی، دلم هوای خوبی ها کرده، خوبی هایی که در قبرستان قدیمی به خاک رفتند سال ها فراموش شده اند وتنها یادگارشان سنگ های شکسته است،دلم هوای اذان والله اکبر قدیمی دارد، هوای هزاران اذان از گلوی خسته کاسب وبازاریان، هوای دوبیتی ها،هوای مهتاب وآفتاب قدیم، هوای فریاد چکش بر تن مس وبازار مسگر ها. هوای عطاری ها، مشک وعنبر وعود جوشانده تلخ، اما گوارا شفا بخش؛ هوای غزل خراباتیان وخرابات؛هوای آب زکن آباد وسایه ی بید؛ هوای درشکه وصدای نعل اسب وکوچه های قلوه کاری وبازار هفت سنگ وحمومک مورچه داره.
امشب دلم هوای قدیم دارد؛هوای دست های پینه بسته مردان خسته؛ هوای یک اجاق هیزم وگرمی آتش وشاید خمره ای لب شکسته وکاسه ی چهل کلید وبسم الله؛ نمی دانم شاید هم مکتب خانه،چوب اناری بچه های مکتبی وشاید صدای خشکی هو...ی هو...ی دلاک حمام؛ شاید یک بقچه قصه های مادر بزرگ.
امشب دلم هوای قدیم دارد؛ هوای عید قدیم وسفره ی هفت سین قدیم، هوای سازونقاره وعروسی سوار براسب وصف خنچه های نقل وشیرینی وباز فردا صدای تار وتنبک، لوطی های دوره گرد جی جی بی جی وهلهله بچه ها، نمی دانم شاید هم هوای دوغ ناب دارد وهوای عطر برنج وروغن حیوانی وفریاد ماست فروشان دوره گرد وشاید هم صدای آب آب انبارها ونان یک من سه شاهی وتق تق چرتکه ها وآواز شهر فرنگی ها؛شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه...
خسته ام از نا مردمی ها، از دورنگی ها، از هوای آلوده دود ودروغ، دلم هوای قدیم دارد؛ هوای سوت شبگرد بازار ویک حلب آتش میان چار سوق بازار وباز شبگردان؛هوای طاق های ضربی؛ هوای بوی اسپند وصلوات وهوای مردانی که با دیدن زنی پشت می گرداندند وقمه در شکاف دیوارمی کردند؛ هوای امانتداری ها، هوای زیارت ومداحان قدیمی؛ هوای داش آکل وقرق یک بازاروچند بازارچه وگرفتن حق مظلومی از ظالم ومردان سال زده ای که پشت به دیوار خشتی می زدندوقصه ی باجگیران وراهزنان را برای یک دیگر می گفتند؛ قصه داروغه ها؛ قصه ی چوب وفلک، قصه شب نشینی ها.
دلم هوای قدیم دارد؛ هوای خلاصه خوبی ها؛هوای آسمان آبی قدیمی وکوچه ی بن بست خودمان که هنوز چار چوب در قدیمی اش بوی دست های هنرمندی را می دهد که سال هاست فراموش شده وباز این که دلم هوای قدیم دارد ویک هم زبان قدیمی...
"غلامرضا صمدی/ کتاب وقتی شیطان در می زند"فاطمه عزیزم
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت6:54 بعد از ظهر توسط باران محسنی
گریه کردم...دلم گرفت...دلم شکست...به همین راحتی...
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت4:15 بعد از ظهر توسط باران محسنی

*این شهر را برای آن مزار شریف میخوانند که امام اول شیعیان در این شهر مدفون است. مزار شریف تقریباً در ده کیلومتری شرق شهر باستانی بلخ قرار دارد.
در عصر شاهرخ تیموری به همت همسرش گوهرشاد بیگم، در این شهر مزار بزرگی تعمیر گشت که هنوز هم پابرجا است. در این مزار کتابی است به نام تاریخچه روضه شریف که در آن آمده است که این محل، مزار علی است. همچنان بر روی یکی از دروازههای شهر(برروی دروازه ورودی جنوبی این مزار ) شعری از عبدالرحمن جامی حک شده، که چنین است: «گویند که مرتضی علی در نجف است / در بلخ بیا ببین چه بیت الشرف است / جامی نه عدن گوی و نه بین الجبلین / خورشید یکی و نور او هر طرف است».
همچنان هر سال در نوروز در مزار شریف جشن بر پا م یشود، که به نام میله گل سرخ.تمام افغانستان در ایام سال نو به این شهر م یایند و سال نو را جشن م یگیرند و با بر افراشتن پرچم روضه شریف سال نو راآغاز م یکنند. مزارشریف 425 کیلومتر از کابل فاصله دارد.
چقدر آرزو دارم روزی برای دیدن این مزار به اونجا برم...میگن کبوترهای رنگی رو وقتی میاری به مزار شریف همه سفید میشن...
**دلتنگ بودم ولی خبری شنیدم که اونقدر خوشحال شدم انگار منم سهمی از این شادمانگی دارم...ابوذر ازدواج کرد...به همین خوشمزگی...ابوذری که نامش نشان درد است...مردی از جنس تاریخ...پر احساس و مرد...با شرافت...
نم یدونم چطور این روز خوشایند را با دوستانم تقسیم کنم...
خدایا این شادمانگی را برایش همیشه و جاودانه کن...
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت3:3 بعد از ظهر توسط باران محسنی
در چشماش عشق منتشر ميشه
با زندگي تقسيم ميشم
ميگه اين مال من
اين مال تو
[ جامعه ]
+ نوشته شده در ساعت10:2 بعد از ظهر توسط باران محسنی
اول:دیگه التماس دعا ندارم...یعنی از از کسی التماس نم یکنم که برام دعا کنه...چون فقط اوست که شایسته التماس و درخواست است...برای همه...برای دوستانم...برای غیر دوستانم...دعا م یکنم بی انکه از من بخواهند...خودمم تا وقتی او را دارم...نیازی به غیر نیست...
دوم:روز عرفه است...روز استشمام بوي خوش...روز به يادآوري خودمان...
سوم:تولد نه سالگي ایسنای نازنیم بود...نه سال پايداري...نه سال تلاش...نه سال گام اهسته و پيوسته...و البته ۳ سال بي ياران مهربانمان..."قريب و عمراني"...اسم دخترم را م یذارم ایسنا...قشنگه؟!
چهارم: گزارش "ق ت ل ها ز ن ج ی ر ه ا ی" اماده است...مخفیانه م یذارمش رو وویجر...بهار شما نبین...
پنجم:این روزها اصلن دلتنگ نیستم...اين حرف يعني خيلي حرف...از مثنوي مولوي هم بيشتر حرف توشه...
ششم: خدایا ممنون بابت تمام داده ها ، نداده ها و گرفته هایت...
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت1:22 بعد از ظهر توسط باران محسنی
۱۵ اذر سال ۸۴ عزیزانی را از دست دادیم که جایشان هرگز در زندگیمان پر نخواهد شد...و سالهای ماندمان را با نامشان و یادشان و خاطراتشان زندگی م یکنیم...سه سال گذشت...
از چه بگویم ...از بی کفایتی عده ایی به نام مسئول...از بی تفاوتی دولتمردان...از خودخواهی و خودپسندی انانی که باید کاری بکنند و نم یکنند...از فرسودگی ناوگان هوایی...از این که باید این اتفاقات همچون سوانح رانندگی عادی شود...از اینکه دیگر نیستند...و ما همچنان با این زندگی کج دار و مریز روزگار سپری م یکنیم...کاش تو اون هواپیما بودم...
از تو هیچ نم یتوان گفت جز انکه خودت از خودت بگویی...فردا تولد ایسنا است...ققنوس در خاکستر خود تخمی م یگذارد که از ان تخم دوباره ققنوسی زاده شود...
***
گوشی و دستهای زن سردند، سوت سرما و سوز میآید
رفتهای، از دهان او امّا عطر نامت هنوز میآید
به دلش گفته دور بودن ما تلخ اما قشنگی عشق است
غصه هم هست اگر که شادی هست، میرود شب که روز میآید
به دلش گفته عاشقی درد است، با غم و اشک و آه باید ساخت
کار پروانه پیلهکردن نیست، شمع باش و بسوز! میآید!
نه سفرکردهای که برگردی، نه غریبی که آشنا بشوی
چقدر میشود به یک دل گفت چشم بر در بدوز، میآید؟
***
مثل گنجشکهای سرگردان، مثل گنجشکهای در باران
تا سلامش دوباره بنشیند روی این سیم، سوز میآید...
مژگان عباسلو
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت9:47 قبل از ظهر توسط باران محسنی
نوشته دوستي اشنا در وبلاگش خيلي حرف براي گفتن داره...خيلي زياد...ادم ها و حوا هاي اين عصر و شايد عصرهاي كه انسان در ان زيسته است بي توجه به كشف روزگار گذارنيده اند....
دوست داشتن...احترام گذاشتن...عشق ورزيدن هميشه و همه جا... و در نتيجه كشف كردن كم رنگه... اندك اند ادم ها و حواهايي كه در پي كشف يكديگر باشند...كه يكديگر را كشف كنند...كه رازهاي وجودي يكديگر را با اشتياق جستجو كنند...كه با اين كشف ياد محبوب درهمه حال با لبخندي دلچسب همراه باشد...

اگر هميشه به دنبال كشف باشي زندگي خسته كننده و ملال انگيز نخواهي داشت...
ميگن چرا زندگي هايي كه با عشق هاي اتشين اغاز م يشن ديري نم يپايند ...يكي از دلايلش همينه كه معمولي ميشن...و روزمرگي ها غبار عادت را روي زندگي پهن م يكند...بعضي ها تنبل هستند و دنبال كشف و نشانه هاي جديد نم يروند...يا بي استعداد هستند و نشانه ها را نم يبينند...اولي با كمي تلاش و دومي با كمي ذوق و تمرين قابل حله ...
انسان ها دنياي بي انتهايي هستند و در اين دنيا بي انتها رازهاي فراواني براي كشف كردن وجود داره ...
اگه كشف كنيم فكر م يكنيد زندگي هاي سرد...طلاق هاي عاطفي...فرزندان سرخورده...معضلات اجتماعي كم نميشه؟...
ادم ها و حواهاي روزگار كشف كردن را نزيسته اند...
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت6:3 بعد از ظهر توسط باران محسنی
علی رغم دستاوردهای درخشان هشت سال دفاع مقدس گاهی اوقات از منظر انتقادی به این دوره نگریسته م یشود.استنادات و استدلال های غیر دقیق و نادیده انگاشتن بسیاری از زوایای پیدا و پنهان آن سوء تفاهم به وجود م یاورد.رواج این ایده ها و تردید ها در میان نسل نو جامعه ایرانی باعث م یشود که آنها با دیده تردید با یک مقطع مهم از تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی کشور بنگرند.
فارغ از ملاحظاتی که رویکرد نقادانه با ماهیت سیاسی دارند حضور نسل جوان در عرصه سياسي اجتماعي كشور و توجه و واكنش هاي ان ها نسبت به جنگ نيز بيانگر يك نحوه نگرش جديد است كه درون مايه ان تاثير پذيري از موقعيت ها و فضاي جديد حاكم بر كشور در رويدادها و عدم اطلاع از كم و كيف ان ها است.مسئله بي اطلاعي نسل جوان وضرورت اطلاع رساني به جوانان بسيار مورد كم توجهي قرار گرفته است.
اكنون اثار جنگ فاقد مقالات و كتب مورد نياز براي اطلاع رساني به نسل جوان در سطوح مختلف و با سبك و سياق متفاوت است.چنين كاستي اي غير قابل اغماض سبب م يشود در عرصه تشديد مناقشات ساسي نسل جوان نيز يا در امتداد اين نگرش ها و همراه و همدل با ان قرار گيرد يا اين كه جنگ و مسايل ان چهره نامطلوبي در ذهن جوانان ترسيم كند و نسبت به ان بي زاري و دوري گزينند.
وقتي جنگ به مدت ۸ سال با پشتيباني مردمي همراه است و مدم دركوچه هاي شهر جنازه شهدا را به دوش م يكشند و تشييع م يكنند مسلما از منطق قابل دفاعي برخوردار است ولي اتخاذ يك رويكرد جديد و عقلاني و برخورد منصفانه م يتواند امكان شكل گيري نگاه جديد و ارائه پاسخ هاي جديد را عملي سازد.
در این میان مسئولیت بسیجیان و مسئولان چه م یشود؟
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت9:3 بعد از ظهر توسط باران محسنی
چشمهایت را
که میبندی
من میان ابرها
گم میشوم
و هیچ قالیچهای
مرا از باران جدا نمی کند
بیا
با چشمهایت
این سکوت زمستانی را
بشکن
من که راز
دستهای تو را میدانم
سیب
بوی دست تو میدهد
از تو
تا کوچهای
که رویاهایم گم شدند
راهی نیست
ابرها را پس بزن
باران
همیشه رحمت نیست
در پیچ ِ کوچه
پنجره را
برایت باز گذاشتهام
کی از رویاهایت
خسته میشوی
پیش از آنکه
بمیرم
بیا
*با خواهر زاده امام موسی صدر گفتگویی داشتم...عطر امام را م یداد...مهربان و صمیمی...او زنده است متن گفتگو را پس از ارسال روی تلکس خبرگزاری م یذارم روی وویجر...
**تولد دكتر شريعتي عزيز بود به همين مناسبت كانون دانشجويان جهاد دانشگاهي مشهد برنامه ايي به روال همه ساله برگزار كرد با نام ياد ايام...سخنران و مدعو اين سال اقاي دكتر سيد صادق طباطبايي بود...سخنراني دلچسب و دلنشيني بود و تا ساعتها ادامه داشت...همچون دايي عزيزشان كه تا ساعتها سخن م يگفت بدون ان كه خستگي در چهره شنوندگان پديدار شود...او با خود عطر امام موسي صدر را آورده بود...لينك اين خبر را دراينجا مطالعه كنيد...هفتاد و پنجمين سالروز ولادت دكتر علي شريعتي و دکتر صادق طباطبایی
***ديروز هم دهمين سالگرد تولد حزب مشاركت ايران اسلامي در شاخه خراسان رضوي برگزار شد... سخنران اين جلسه وزير اقتصاد و دارايي دولت اصلاحات بود...لينك اين خبر را نيز در اينجا مطالعه كنيد صفدر حسيني در جبهه مشاركت ايران اسلامي خراسان رضوي....
**** فال هفته
*****«گنجشک تبعیدی»در وادی ادبیات به پرواز در آمد
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت9:43 بعد از ظهر توسط باران محسنی
م یخوام...راجع به ق ت ل ه ا ی زنجیره ایی بنویسم...ولی نم یذارن...این دوستانی که من دارم خدا نصیب گرگ بیابون نکندشون...
مدام به گرد و غبار فکر م یکنم...این موضوع از ذهنم بیرون نمیره...سر درد گرفتم...
هفته بسیجه...تموم که شد یه یاداشت نوشتم م یذارم بخونید خودتون نتیجه بگیرید...
دوست دارم اسمم انار بود...انار سادات...
همین طور از سر ...
قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
دور قلب من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!
***
توي اين جهان گنده ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست
***
مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم
***
راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟
***
باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن
***
تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود...
عرفان نظرآهاری
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت2:37 بعد از ظهر توسط باران محسنی


![]()













جنگ قابل تایید نیست و این عکس ها هم تاییدی بر جنگ و اشغالگری نیست... ولی مسئله حقیقته و اون چیزی که به عنوان حقیقت خوراک دل و مغز ما میشه...
وقتی تبلیغات امریکا تا جایی پیش م یره که مردم امریکا نم یدونن ایران کجاست... نبایدتعجب کرد که مردم ایران این صحنه ها را ندیده باشن...
[ نجوم ]
+ نوشته شده در ساعت3:42 بعد از ظهر توسط باران محسنی
خدا، انسان و عشق
و کودکانی که در ماه گرفتگی به دنیا می آیند....
***
سرشار و مرتکب شدم به بودنم ... این روزها ... به نان- سنگ - آب و سیاست ... و البته خیابان... هیچ کس نمی تواند بداند ... از وقتی تو را خواندم ... چقدر غمگینم؟
***
من انحنای آن تپه ها را دوست دارم
آن بهشت خرگوش های بازیگوش
که روی نرمی علف های اول بهار
می دوند
امسال باران زود باریده است
آُسمان صاف است
و کهکشان راه شیری خوب دیده می شود
موهایت را باز کن
آن شاپرک کاغذی را بردار
بگذار آشفته شوم
و انگشت هایم بی اختیار
در جهتی نامعلوم حرکت کنند
شاید ستاره های خوشه ی پروین بداند
لک لک های مهاجر کجا می روند
هوای جنوب شرجی است
و می توان در آن چای دم کرد و
فال قهوه گرفت
و موهایت را تا آخر اقیانوس پهن کرد
بعد از آنی که قهوه ی برزیل
با رنگ چشم های تو در اقیانوس حل شد،
ماهی ها همیشه بیدارند!
پیچک ها از شانه هایت می روند بالا
دستم دور گردنت می پیچد
و در سراشیبی شانه و کتف
پایین می غلتد
سیب ها شاید به همین منطق ساده، می افتند که این قدر عاشقند!
پیراهن زیتونی ات را بپوش
دست هایت را به من بده
گنجشک های فلسطین منتظرند
سید عاصف حسینی
چارده نوامبر دو هزار و هشت- دانشگاه ارفورت
[ اطلاع رسانی ]
+ نوشته شده در ساعت3:16 بعد از ظهر توسط باران محسنی










