اول: خورشید فردا ۳۱ تیرماه روی در نقاب تیرگی خواهد کشید... مدتها بود که به اسمان شب نگاه نکرده بود... مدتها شده که با شمارش ستاره ها به خواب نرفتم... اخه به جاش شهیدای که تو این مدت دادیم رو شمارش م یکردم و اسرایی که در زندان هستند... وقت نم یشد... ولی امروز عزیزی یاداوری کرد که ای دختر چه نشسته ایی که زمین م یچرخد...و آفتاب بی دریغ می تابد...(نه این که به علاقه هام فکر نکنم و هوس نکنم نه... وقت و دل خوشش نیست... حال و حوصله اش نیست... وقتی یادم م یافته ۴ سال دیگه بلکم با این تفکری که نهادینه م یکنه بیشتر باید عزای عمومی داشته باشیم... از غصه دلم م یگیره و دق م یکنم... غم باد گرفتم...) بگذریم... با این که طولانی ترین خورشید گرفتگی در سال نجوم را از ایران نم یتونیم ببینیم (ولی شما از اینجا م یتونید انلاین مشاهده کنید ) فردا صبح زود داریم با مرضیخه م یریم رصد خونه ی دانشگاه فردوسی برای رصد کسوف... از دست ندهیدش...
خورشید گرفتگی(کسوف) 6 دقیقه و 9 ثانیه به طول م یکشه...دوستانی دارم که رفتن به شانگهای(چین) همون جایی که زدن مردم مسلمانشو کشتن و ایران عزیز ککش هم نگزید...خورشید گرفتگی جان از هند سرزمین آفتاب حرکتشو شروع م یکنه و بعد مسافرت از کشورهای نپال، بوتان، بنگلادش و چین به آرامی در جزایر جنوبی ژاپن به اقیانوس آرام م یرسد...
البته... البته کسوف جان به صورت گرفت جزئی در شهرهای شرقی ایران عزیز که فعلن در بند کودتاست قابل رصد است... خوش به حالم که در شرق ایرانم....
حسودیتون شد...اخی...تنبل ها عزیز برای رصد گرفت باید صبح زود از خواب نازنین بیدار شده تا هنگام طلوع خورشید بتونید روی ماه خورشید جان را که در نقاب کشیده م یشود بنگرید... ای جانم...این گرفتگی جزئی هنگام طلوع خورشید ساعت 5:27 رخ م یدهد...
دوم: پست پایینی راجع به ایسنا است... نه ایران...
سوم: کتاب شازده حمام جلد دوم همین امروز از چاپخونه در اومد بیرون... ای ملت کتابخوان ۳۰۰۰ جلدش پیش فروش شده... بشتابید... بشتابید...حیف که بازاریابی یاد ندارم... اگه خواستین به خودم(یعنی انتشارات پاپلی) بگین براتون پس از واریز مبلغش با پست ارسال م یکنم...خدا بگم که چیکار کنه این ممیزی ارشاد دولت نهم رو با این کارش... کتابو اونقدر ازش اشکالهای بنی اسرائیلی گرفتن که به نمایشگاه تهران نرسید... خدا از سر تقصیراتشون بگذره و هدایتشون کنه...
چهارم: مرضیه مهربان عزیز دلم... بلاخره بعد از مرارتهای فراوان و خون دلهای زیاد و راضی کردن این بانوی نیک اندیش سبز آیین به جمع وبلاگ نویسان در اومد... عاشق طبیعته... دوتایی چه حالی م یکنیم ... پایه ایی است برایم که خدا حفظش کند... وقت شد خاطره روز جمعه که رفتیم با بچه های ایسنا ارتکند رو م یذارم بخونید صفای طبیعت رو حس کنید... عکس هاش رو هم میذارم...البته مرضیه تو وبلاگش نوشته م یتونید بخونید... دل پر دردی داریم از محیط زیست دولت نهم... هر دوتامون...
پنجم: دارم فکر م یکنم برم یه جایی دیگه... ایسنا دیگه بسه...پروژه عظیمی است که باید حالا حالاها روش فکر کنم...
[ نجوم ]
+ نوشته شده در ساعت11:34 قبل از ظهر توسط باران محسنی
می خواستم رنجنامه ایی تلخ کامانه در کمال نوميدی و ناخشنودی بنويسم که بی هنران کشتزار دانش و دفتر (...) چراغش را کشتند و چراغدانش را شکستند و خوان گسترده يی را که صدها دانشجو از آن لقمه معرفت بر م یگرفتند درنورديدند و جمعی را سرگردان و نظمی را پريشان کردند و رویاهای شناخته و ناشناخته ام چندان به خاک تيره فرو ريختند سرد ، که گفتی ديگر زمين هميشه شبی بی ستاره ماند...
بماند برای بعد...ولی نه نمیشه... خفت گلمو گرفته نم یذاره نفس بکشم... دلم فشرده و تنگه... نه میشه بگم... نه نمیشه نگم...
زين قصه هفت گنبد افلاک پر صدا است کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت1:35 بعد از ظهر توسط باران محسنی
سلام آقای رئیس جمهور میر حسین موسوی!
دیدی برادر؟مردم سرزمین مان کتک خوردند...مردم سرزمین مان دستگیر شدند...مردم سرزمین مان گلوله خوردند...مردم سرزمین مان مردند.... میرحسین، آقای رئیس جمهور، برادر، پس شب آفتابی کجاست؟
یادت می آید برادر، انتخابات نزدیک بود و ما سبز شده بودیم، آن روزها هنوز هر سبزی جرم نبود برادر. سبزینه جرم نبود... خیار جرم نبود! و کلروفیل معنای فحش ناموسی نمی داد!
آری اینچنین بود برادر که مردم رفتند پای صندوق های رای و صندوقدار، طنزهای مرا نخوانده می خندید و ما نمی دانستیم روزی از خنده او گریمان خواهد گرفت برادر...
آری اینچنین شد برادر که رای ها را با سیستم راگیری کردان شمردند...صندوق ها را خزان زد اما ما سبز مانده ایم در روزهایی که بخشنامه کردند که تره و جعفری هم باید سه رنگ برویند و ریحان و پونه هم سر از اوین درآوردند!
آری اینچنین است برادر که این روزها وقتی در خیابان راه می رویم از هر دو نفر، یکی باتوم و سپر دارد و کلاه خود دارد و کسی اگر به دوستی بگوید دلت سبز، می برندش تا اعتراف کند... دستهای مردم را به جرم کاشتن گل امید در دل خاک وطن م یشکنند...
برادر، میرحسین، آقای رئیس جمهور! تو بیانیه دادی، خاتمی بیانیه داد، کروبی بیانیه داد، آیت الله طاهری بیانیه داد، آیت الله صانعی بیانیه داد، محققین و مدرسین حوزه علمیه قم بیانیه دادند و مردم ... بیانیه هایشان را صفحه به صفحه زیر باتوم ضربه به ضربه خواندند ....بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب...
سال بعد اعلام کنند بهار سبز یک فصل سرسپرده و عامل بیگانه و جاسوس است... بیخود می کند هر درختی که بخواهد سبز شود. بعد هم زمستان را تمدید دوره می کنند! ما هم می رویم کوه و در برف سرود می خوانیم پس تو هم ...«بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب»...
می دانی آقای رئیس جمهور، میرحسین، برادر! تاریخ ما می گوید ما اگر زورمان به سلطان «محمود» ها نرسد می رویم شاهنامه می نویسیم... این را از فردوسی بپرس و شاهنامه را بخوان،...
«بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب»...
[ ادبیات ]
+ نوشته شده در ساعت1:29 بعد از ظهر توسط باران محسنی
اول: از همون صبحی که بیدار شدم و دیدم ساقه گیاه تازه قلمه زدم شکسته و گلدونش وسط حیاط افتاده به دلم افتاد روز بدی شروع شده... با خودم گفتم به فال نیک بگیر ظواهر دینا رو که بشکنه و نابود بشه که تو بمونی و اونی که باید باشه... ولی غم مال دنیا نبود که یه گلدون از مال دنیا کم و زیادش فرقی نداره... بحث نورستگی و خجستگی گیاهی بود که با دست خودم و علاقه بزرگش کردم و حالا کمرش شکست...
دوم: پنجشنبه میاد مشهد... برای اخرین دور سفرهای استانی در دوره نهم... خبرش برام ناراحت کننده است... خدایا ببخش منو که مجبورم حرفهای نادرست عده ایی رو به عنوان خبر منتشر کنم...
سوم: خبر دوم بی نهایت ناراحت کننده و غمگین کننده است... درگذشت جمعی از مردم این سرزمین در سقوط هواپیمادر قزوین با 169 نفر سرنشين ...بچه های تیم ملی جودو هم تو این پرواز بودن... از جمله مصطفی صباغی از مشهد...
یادمه یه هیات ژاپنی اومده بودن ایران برای بازدید از یک پروژه ... با تعداد زیادی از نخبگان و کارشنان ... اینا رو با هم تو یک دستگاه اتوبوس جا داده بودند... ریس هیات ژاپنی گفته بود... چرا این کار رو کردین و همه رو با هم تو یک وسیله گذاشتین اگه اتفاقی بیفته که ما همه اینها رو از دست م یدهیم بعد برای هر چند نفر وسیله مجزا فراهم شد و باقی ماجرا...
از مقایسه این دو جریانم یخوام یک نتیجه بگیرم که چرا برای پول بنزین هواپیما بیش از جان سرمایه های کشور اهمیت قائلیم... این اتفاق اولی نیست که برای نخبگان و رزشکاران و اهالی علم و فرهنگ رخ م یدهد... و قطعا اخری هم نخواهد بود تنها چیزی که برای من مثل روز روشنه بی کفایتی و سهل انگاری مسوولین بی تعهد است که همچنان ادامه خواهد داشت و حالا حالا ها قربانی باید بده...
چهارم: حسین خانلری کاپیتان سازمان هواپیمایی از سوی محمود احمدی نژاد از سمتش چند روز پیش عزل میشه و علی ایلخانی با قدم نحسش میاد...
اعضاي تيم ملي جودو نوجوانان كه براي حضور در اردوي تداركاتي پيش از حضور در مسابقات جهاني مجارستان (15 مرداد) عازم ارمنستان بودند، در اين سانحه همگي جان خود را از دست دادند.

وحيد ابراهيمي (51- كيلوگرم)، ايمان زيني وند (55- كيلوگرم)، حسين بناء (60- كيلوگرم)، سعيد رسولي (66- كيلوگرم)، مصطفي صباغي (73- كيلوگرم)، يحيي باقرپور(81- كيلوگرم)، مصيب عزيزالهي (90- كيلوگرم) و عليرضا لشكري (90+ كيلوگرم) به همراه علي بهرامي به عنوان سرمربي و علي محدث مربي اعضاي تيم ملي جودو نوجوانان در اين اعزام بودند.
پنجم: کشوری که تحریم باشه همینه... بعد رییس کشور ادعا داره که قطعات هواپیما م یسازه توپول و بعدش سقوط م یکنه مامان ...گناه این ادم هایی که مردن به گردن شماست اقای محمود احمدی نژاد... به جای هیاهو در جهان و تنگ تر کردن دایره محاصره های اقتصادی و سیاسی به فکر رشد واقعی ایران باش... دست از خیالپردازی بردار و واقع نگر باش... با جان و مال مردم سرزمینم بازی نکن... ازت حالم به هم م یخوره...بنا بر دستوررييسجمهور براي بررسي فوري حادثه باید هر چه سریعتر به بی کفایتی این مرد(خودش) رسیدگی و محاکمه شود...
ششم: سر به کوه بذارم... سر به بیابون بذارم.. گریه کنم... ضجه بزنم... تحمل کنم... چیکار کنم... خدایا به کدام گناه دچار این عذاب شدیم... به کدامین جرم باید عذاب دیدن و شنیدن محمود احمدی نژاد را باید تحمل کنیم... رحمت و مهربانیت را از این مردم دریغ نکن... خدایا به حرمت خون شهدا و نیکان این سرزمین این بلای خانمان سوز را برطرف کن... امین...
گزارش کامل ايسنا ازسقوط هواپيماي توپولف كاسپين؛
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:53 بعد از ظهر توسط باران محسنی
رییسم گفته مدارکتو بیار تا بفرستیم تهران برای دریافت هدیه ریاست جمهوری!!!...میگه زودتر بیار از قافله عقب نمونی...قافله؟!... ما که تو عمرمون از قافله های زیادی عقب افتادیم بذارید حداقل به این عقب افتادگی افتخار کنیم ...

سهراب اعرابی در غسالخانه
بعدها باران و باد وقتی دارن سنگ قبر منو م یشویند خواهند گفت او از دولت نهم(نم یگویم دهم) هدیه دریافت کرده بود... ۳۰۰ هزار تومن... این ننگو چطور تحمل کنم؟... عملا توهین م یکنه...
هرگز...من با رنجبران و نجف زاده ها فرق دارم... فرق اساسی ... سوگند حرفه ای و وجدان کاری ام را فدای منافع کثیف از خدا بی خبران نم یکنم...دولت وجاهت قانونی نداره در نتیجه هر کاری که بکند نیز از درجه اعتبار ساقط است...
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر م یکنند
چون به خلوت م یروند آن کار دیگر م یکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر م یکنند
گوییا باور نمی دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور م یکنند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر م یکنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
م یدهند آبی که دل ها را توانگر م یکنند
حسن بی پایان او چندان که عاشق م یکشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر م یکنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر م یکنند
صبحدم از عرش م یآمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر م یکنند
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت4:51 بعد از ظهر توسط باران محسنی
در اين چند روزي كه مرخصي بودم به خيلي چيزا فكر كردم ... احساس خطر بيشتري م يكنم... براي تمام كساني كه در اين اتفاقات اخير سهم داشتند. نمونه اش كشته شدن سهراب در زندان است...نمونه اش كشته شدن ندا و پرهام رضايي ها بود كه صداي بعضي از اين نمونه ها در آمد و صداي بعضي ديگر در نطفه خفه شد...
انقدر وسعت گرفتاري و دغدغه برايمان درست كرده اند كه اگر به يكي فكر كني از عمق فاجعه ديگري م يماني ... به ادم هاي در بند و اسير فكر كني و برايشان دستي بجنباني يا از فكرهاي مسموم شده ملت در رنج باشي كه هر جا نماز اب كشيده ايي را قديس ندانند يا به اينده بيانديشي و راهي براي رون رفت از اين معضل و بحران پيدا كني...یا نگران کم کاری و سهل انگاری و بی توجهی عمدی دستگاه قضایی و مجریه و مقننه باشی ... بی انکه صدایت به جایی برسد...
نگرانيم بيشتر شده خيلي بيشتر براي تمام ابطحي ها،حجاريان ها،رمضان زاده ها،ميردامادي ها،توحيد لوها، جلايي پور ها...و تمام ادم هاي كه در اوين هستند و تحت بازجويي غير اصولي قرار دارند بدون داشتن حق وكيل ...بدون حكم بازداشت از سوي دادگاه و بدون برگزاري يك دادگاه عادلانه مجبور به اعتراف كردن هستند...
پرونده سازي براي اين همه ادم بي گناه به جرم دادخواهي... سكوت شاهرودي ... گذر تاريخ و بازخواني حوادث 22 خرداد 88 شمسي... و قضاوت ايندگان و پاسخگويي در مقابل پروردگار...تنها حكايتي است كه نابود نخواهد شد...
هر كس را هر طوري كه خواسته اند دستگير كردند...بعد بازجويي و بدون اين كه كسي از نحو برخوردها و فشارهاي وارده اگاهي داشته باشد تواب سازي و اعتراف گيري كردند و پيش از انكه در دادگاهي صالح اين اعترافات بي اساس به قضاوت گذاشته شود در سطح جامعه منتشر كردند و بعد هم دستگاه قضايي اظهار بي اطلاعي م يكند...
اگر معتقد هستند جرمي صورت گرفته به صراحت قانون، متهم را با رعايت تمام حقوق شهروندي و با ارائه حكم قضايي كه دال بر طرح شكايت حقيقي يا حقوقي از وي باشه بازداشتش كنن و به او حق انتخاب وكيل بدهند و انچه كه قانون اساسي به عنوان حقوق يك شهروند برشمرده را براي او فراهم اورند و در داگاه صالح به جرمي كه ادعا شده است رسيدگي كنن نه اين گونه فله ايي رفتار كنن و دستگاه قضايي نيز رسما اظهار بي اطلاعي كند... ولي واقعا چرا اين كار رو نم يكنن؟
ريس دولت نهم امد و در خاك انقلاب تخم اختلاف و دو دستگي و كينه كاشت و حالا داره ثمره كارشو درو م يكنه ... ثمره اش چيه؟ جدايي ملت و انقلاب...(موندم هدف اين ادم چيه؟ از كجا خط م يگيره؟ ساده انگاري است كه فكر كنيم اين ادم ساده لوحه يا احمق ... اتفاقا احساس م يكنم كاملا با برنامه و هماهنگ شده وارد شده و كارشو انجام ميده ) ... دو دستگي مزخرف و بي خودي بين مردم به وجود امده... كه دامنه اش به خانواده ها هم كشيده شده... پدرها و پسرها.. مادرها و فرزندها... خواهرها و برادرها...
حكايت همون حرفيه كه ناصر الدين شاه به فرزندش گفته بود" اگر م يخواهي حكومت كني و كسي مزاحمت نشه اختلاف بنداز و حكومت كن" بعدها صدا و سيماي ننگين ايران اومد و اين حرف را منتسب به انگليس كرد كه خدا بگم نابودش كنه... به اين م يگن توپ رو تو زمين حريف انداختن... اختلافي كه از جانب ادمهاي نابخرد همين سرزمين ايجاد ميشه به مراتب خطرناك تر و كشنده تر از دشمن هاي خارجي است... چون اين ادمها به نقاط ضعف و قدرت ما بيشتر اشنا هستند و بهتر م يتونن نقاط حساس رو نابود كنن... پدرم از شوروي و سياست جاسوس بازيش قصه ها م يگفت... هيچ پدري به فرزندش و هيچ زني به همسرش اعتماد نداشت... الانم همين وضع برقرار شده... تشويق مردم به جاسوسي، اهانت و بد گماني به يكديگر...
سال گذشته رفته بودم به خانه علي طهماسبي روشنفكري كه جايش در متن جامعه خاليه... م يگفت ايران ابستن حوادثي عظيم است... مي گفت چرا اينقدر جامعه شكل نظامي و امنيتي به خودش گرفته... نهادهاي مدني و غير دولتي يكي پس از ديگري امحا و نابود مي شوند و احزاب به تاريخ م يپوندند... حالا منعي حرفشو با تمام وجود درك م يكنم... و هنوز هم ايران ابستن رخدادي عظيم است... حالا حالا ها مونده...
كسي تاحالا پرسيده كه بودجه اختصاصي براي نيروهاي انتظامي چقدره؟ چقدر رشد داشته؟ نه كسي جرات نداره...و در ننگ اين دولت و قدرت همين بس كه مردم نتوانند بدون لكنت زبان و ترس قلب سخن و حرفشان را به حكومت بگويند...(البته اين سواي بحث لباس شخصي هاست كه اون در جاي خودش بحث مفصلي داره... هيچ كجاي دنيا نيروي لباس شخصي نداريم ... نيرويي كه بدون آرم و ارگان مشخص اقدام سرخود انجام بده)
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت9:7 بعد از ظهر توسط باران محسنی
تاحالا معتکف تو طبیعت شدین...
رو به کوه های بلند و وسیع...
کنار یه دریاچه ارام...
و
جنگلی با بوی خدا...
...
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت8:24 بعد از ظهر توسط باران محسنی
امروز به یاد بشاگرد افتادم ... یکی از خاطره انگیز ترین سفرهای من تو این کره خاکی رفتن به بشاگرد بود...بلبل آباد... هم رفتنش ...هم بودن و هم بازگشتن ... اونجا لحظه به لحظه اش برام خاطره دلچسب و شیرین به یادگار گذاشته... هیچ زمانی هیچ کجای این دنیا که بودم موقع برگشت به خونه و حرم امام رضا اینقدر اشتیاق نداشتم و دلهره ...مزه زیارتی که شب برگشت و رفتن به حرم داشتم هنوز زیر دلم شیرین شیرینه... خوشمزه بود... یه دفترچه دارم که توش همه موارد ریز و درشت سفر رو نوشتم ... از روز اول تا شب اخر... قشنگترین خاطره هم مربوط میشه به جشن تولد امام زمان که تو مدرسه گرفتیم و کیکی که من پختم ...عجب کیکی بود انصافا (البته در یه حرکت انتحاری ابتدا با اب کیکو درست کردیم ولی خب مشاهده شد که اینگونه امکان خوردن نیست چون عینهو سنگ خارا شده بود... بعدا توسط امداد غیبی مقداری معتنابهی شیر از مدرسه پسرانه کشف و ضبط شد که البته تر بعدا در یه تحقیق وسیع مشخص شد پسران با احتکار این شیرها در مدرسه قصد آسیب رساندن به اصل کیک پختن ما را داشته اند...باور نکنید شوخی بود...)...خلاصه در حداقل امکانات اصلن گمان نم یکردم اینقدر خوشمزه بشه... وای مردم از تعریف...
شباش پر از قورباغه های ریز و درشت بود... یعنی ببخشید شباش که نه حیاط مدرسه تو شب... و سمفونی قور قور ... چه دلنشین با این که چندش آور بود... حواست اگه نم یبود مقدار معتنابهی زیر گام های استوارمون له م یشدن...ایییییی...
اونجا و خیلی جاها مثل بشاگرد کار زیادی نیاز داره... بیشتر از همه نیازمند خوراک فکری و بینشی هستن... آه... بگذریم که جای حرف تو این زمینه زیاده... تو یکی از همین شبا که زنگ زده بودم تا حال بچه ها و اوضاع و احوال بپرسم خبر دار شدم که قصابان و تعدادی از دوستان رو دستگیر کردن... اونشب حال خوبی نداشتم ...
برای تو که عزیزترینی در این شبی که تنهاترینم...
خداوندا از شكهاي ما مراقبت كن زيرا شك شيوهاي براي نيايش است و شك است كه ما را به رشد وا م يدارد چرا كه وادارمان م يكند بي ترس به پاسخهاي بي شعار يك پرسش بنگريم ...خداوندا تا اين امر ممكن شود از تصميم هاي مراقبت كن زيرا كه تصميم، شيوهاي براي نيايش است...
به ما شهامت ببخش تا پس از شك بتوانيم ميان دور راهي يكي ر ا برگزينيم كه آري ما همواره آري و نه ما همواره نه بماند كه وقتي راهي را برگزيديم ديگر به پشت سر ننگريم و نگذاريم پشيمانی روح ما را ويران كند و تا اين امر ممكن شود ... خداوند از اعمال تا مراقب كن زيرا عمل شيوهاي براي نيايش است
كاري كن تا نان روزانه ما بهترين ثمرهاي باشد كه در درون خويش داريم ... كه بتوانيم پس از كار و عمل اندكي از عشقي كه دريافت م يكنيم نثار كنيم و تا اين امر امكان پذير شود... خداوندا همواره به ما شيفتگي ببخش زيرا شيفتگي شيوهاي براي نيايش است شيفتگي است كه ما را تا آسمان و زمين م يبرد تا بزرگ سالان و كودكان ... به ما م يگويد كه آرزو مهم است و سزاوار تلاش...
شيفتگي است كه به ما مي باوراند همه چيز ممكن است، اگر به آن چه م يكنيم كاملا متعهد باشيم و تا اين امر ممكن باشد ... پرودرگار از زندگي ما مراقبت كن... زيرا زندگي يگانه راهي است كه براي تجلي معجزه تو داريم كه زمين همچنان بذر را به گندم تبديل كند و ما همچنان گندم را به نان و اين ممكن است تنها اگر عشق بورزيم...برای این که هرگز تنها نمانيم همراهیت را همواره ارزاني ما كن و همراهي كن مردان و زناني را كه شك دارند عمل كنند... رويا ببيند... شيفته شوند و زندگي كنند... به گونهاي كه انگار هر روزشان سراسر وقت جلال تو است...
آمین یا وجود جلاله الله...
ب. س. محسنی
۲۵/۵/۸۷ ساعت ۲:۱۰ بامداد،بشاگرد، بلبل آباد
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت11:33 قبل از ظهر توسط باران محسنی
غم کم م یخوريم ...
کم که نه! هر روز کم کم م یخوريم ...
البته طبق اخرین یافته های علمی، پژوهشی ، سیاسی بنده در مقدارش شک دارم ... نویسنده این روزها تب دارد و هذیان م یگوید...
شما باور نکن...
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت10:23 بعد از ظهر توسط باران محسنی

تظاهرات مردم در کشور کره و برخورد پلیس

در ایران سپر دفاعی مفهوم خارجی نداره علاوه بر آن هر لباس شخصی می تواند با مردم مقابله کند
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت0:42 قبل از ظهر توسط باران محسنی
بی مقدمه سر اصل مطلب...کودتای دیروز در هندوراس...این کشور امریکای لاتین از غرب با گوانتاملا، از جنوب غرب با السالوادور و از جنوب شرق با نیکاراگوئه و از شمال با دریای کارائیب و از جنوب با اقیانوس آرام همسایه است.
تقریبا همون جایی است که دوست و برادر عزیز اقای احمدی نژاد اونجا زندگی م یکنه(چاوز و مورالس و دانیل اورتگای دوست داشتنی!)...البته بماند که امریکای لاتین به قدرتهای مافیایی و برگزاری کودتا و بی ثباتی در نظام سیاسی مشهوره...
به هیچ وجه کودتا رو نمیشه دوست داشت و تایدش کرد چه به نفع باشه چه به ضرر... چون با تمام وجود و گوشت و پوست و خون و اعصابم حس کردمش که چقدر م یتونه دردناک باشه...واسه همین برای هیچ سرزمین اونو نم یپسندم...
امانوئل زِالایا ریس جمهور هندوراس بوده... اومده بیچاره قانون اساسی رو به همه پرسی بذاره واسه اینکه یه دوره دیگه به دوره ۴ ساله ریاست جمهوری اضافه کنه نظامیان عزیز دل بر نتافتند و وی رو زدن کودتا کردن...
این برقراری ارتباط با حیاط خلوت امریکا و رابطه اغوش در اغوش با برادران کمونیست در امریکای لاتین اگه دستاورد دیگه ایی نداشته باشه همین "مد شدن کودتا" برای تمام نوادگان و نواده نوادگانمون کفایت م یکنه...
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت8:47 بعد از ظهر توسط باران محسنی
تصویری که از شهید بهشتی تو ذهن دارم یه سید بلند قد و خوش پوش در تلویزیون دهه ۶۰ است... با سران حزب توده مناظره م یکند...به زبان انگلیسی مسلط است ... وحرف هایش برایم جذاب و قابل تامل است...ادمی که توجه به حزب و کار حزبی رو در ایران پایه گذاری م یکند... و رنگ و بویی دموکراتیک به امور مردمی م یدهد...بعدها هم کتابهاتون رو خوندم(از حرب چه می دانیم؟...نقش تشكيلات در پيشبرد انقلاب اسلامي ايران...اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا...بررسي و تحليلي از جهاد، عدالت، ليبراليسم، امامت...رسالت دانشگاه و دانشجو...و اون سخنرانی متین که در اون گفتی از طرفداران پروپاقرص ازادی های سیاسی هستی...) بااین که بعضی حرفات هنوز برام ثقیله و نم یتونم درست با معیارهایی که دارم هضمش کنم ولی حس م یکنم از موضع بی طرفی و منصفانه است واسه همین تشویق م یشم که بیشتر بخونم...
کاش کمی از مرام تو را حاکمان امروزی سرزمینم به یادگار حفظ م یکردند...تا همانگونه که تو با مخالفین خودت مناظره م یکردی با مخالفینشان مناظره م یکردند...کاش یک نفر از انان م یتوانست همانند شما به زبان انگلیسی حرف بزند(بنابر مطالعات علمی دانشمندان در دانشگاه برکلی دانستن یک زبان غیر از زبان مادری درصد هوش و ادراک شخص را افزایش م یدهد) تا شاید حرف هم وطنی را که به انتخابات معترض است درست م یفهمید و او را خس و خاشاک و اراذل و اوباش نم ینامید... کاش به تحزب و مردم سالاری معتقد بود و آنان را احمق نم یپنداشت و هر کاری دلش و دلشان م یخواست انجام نم یدادند...
بهشتی برای بهشت بودی...امیدوارم روحتان از ما فرزندان انقلاب شاد باشد... امیدوارم...
فرزند شهيد بهشتي(سید علیرضا بهشتی) ؛بار دیگر بی تو...
امروز تحجر، اندیشههاي شهيد بهشتي را بر نمیتابد و تجلی سبز آن را تحمل نمیکند.چرا هربار که هفتم تیر میرسد سفره دل گرفتهام را نزد تو میگسترم؟ شاید چون سایه تو را همچنان بر سرم گسترده میبینم. شاید هم که چون نمیگذارند صدایم شنیده شود، به دنبال چاهی میگردم تا آهی برکشم. شاید هم که بر باد رفتن میراث توست که اینچنین آتشم میزند و داغ دیرینه را تازه میکند.
پدر! دیدی که چه روزهایی را شاهد بودیم که امکان بازشناسی تاریخ صدر اسلام را برایمان ممکن ساخت؟ دیدی که سکوت که شکسته شد، چگونه دلها مملو از امید شد؟ ...دیدی خمودی و خموشی جای خود را به سر زندگی و نشاط داد؟ دیدی که دلهایی که سالها با انگشتان کلیشهسازان از هم دور نگه داشته شده بود، فاصلهها را شکستند و در کنار هم نشستند؟ دیدی که نسل سومی که با انقلاب، امام، جنگ، شهادت و دینمداری قهر کرده بود، در داوریهایش به تأملی دوباره نشست و مطالباتش را در ادبیات صدر انقلاب جستجو کرد؟ دیدی که زن و مرد و پیر و جوان و روستایی و شهری، چشم امیدشان را به یار دیرینه تو دوختند و بهرغم همه اما و اگرها و جوسازیها، رایت اعتمادشان را بدست او سپردند؟
اما پدر دیدی که همان کسانی که پس از شهادت تو زیر لب زمزمه کردند که بهشتی عاقبت بخیر شد و تداوم حیات او به سلطه اسلام لیبرالی میانجامید، چه کردند؟ ...خواست مردمی نجیب که با بالاترین درجات آگاهی، حق به سرقت برده خود را مطالبه میکردند آشوبطلبی نامیدند، ...و به نام دین، دینداران را بیدین نامیدند، به دنبال سرانگشتان بیگانه گشتند و یافته و نایافته، سکوت تلخ، بلند و رسای حقخواهان را با شادکامی دشمنان قسم خورده انقلاب همانند کردند تا مجوزی برای مشروعیتبخشی به ... دست و پا کنند.
یاد روزهای سختی میافتم که در مقابل هجمه ناجوانمردانه زبانهای پلشت سکوت کردی و افتراها و دشنامها را از دوستان دیروز و دشمنان آن روز و امروز صبورانه شنیدی و دم فروبستی. تو قربانی التقاط و تحجر شدی: التقاط تو را ترور شخصیت کرد، تحجر در مقابل رضایتمندانه سکوت کرد، و آنگاه بود که فاجعه هفتم تیر به آسانی اتفاق افتاد. این بار اما، روایتی معکوس در کار است: تحجر، اندیشههایت را بر نمیتابد و تجلی سبز آن را تحمل نمیکند، التقاط شادمانه برحق بودن خود را اثبات میکند، و این تویی که یکبار دیگر به قربانگاه فرستاده میشوی. بگذار که این بار سخنم را با شعری از شفیعی کدکنی به پایان برسانم:
تو در نماز عشق چه خواندی که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنههای پیر
از مردهات هنوز پرهیز میکنند
...
خاکستر تو را
باد سحرگان
هرجا که برد
مردی زخاک رویید
[ سیاست ]
+ نوشته شده در ساعت10:56 بعد از ظهر توسط باران محسنی








