مقدمه: م یدونید چرا گنجشکها تو چشماتون زل نم یزنن... به چپ و راست نگاه م یکنن ... چون دنبال همزادشون م یگردن...مثل من...
اول:بی وتنی...بی وطنی... فرقی نداره نوشتنش... هر طوری بنویسی بی وتنی... بی وطنی... آوارگی... و اندوه آوارگی... دنیا خیلی کوچیکه اراده کنی از اینجا رفتی یه جای دیگه از اونجا هم یه جای دیگه... فقط باید بپذیری خودت و قبول کنی... واقعیت رو... میگن حقیقت با واقعیت متفاوته ولی من میگم هر دوتاش یک معنی داره... حداقل برای من این روزها یکی شده... متهم اصلی گم شدن گنجشک آسمان قلبم خودم هستم... از شما عذر خواهی م یکنم باران جان...

دوم: همین جا(چون م یدونم که عالم و ادم این وبلاگ فکسنی رو م یخونن جناب دوست جان مشهدی استاد عزیزم... و اهالی تخته سیاه و سفید و بروبچز ا ی س ن ا... دقیقا مثل اون خبری که رفته بودم در بحبوحه درگیری ها تهران ..فقط رستم دستان از این رخداد بی اطلاع بود حالا هم همون طوری این درخواست رو مخابره کنید) در وویجر نازنینم م یخوام هر کس حقی بر گردن من داره زنگ بزنه و بگه... تا اگر در توانم بود برطرفش کنم و اگر نشد عذرخواهی کنم و بخوام که حلالم کنه...
در ضمن یه فلش نقره ایی ۱۶ گیگ با یه بند سبز گم کردم که اطلاعات مهمی توش هست (البته طبق معمول و این که اون بند سبز رو حتی قبل از کاندیدا شدن میرحسین بهش وصل کرده بودم م یدونید که عاشق سبزم) لطفا دست هر کی هست بیارش دفتر بده به خانم ابراهیم زاده... در کل حلالم کنید... قصورهایم از سر نادانستن بوده...
سوم:خدایا سپاسگذارم برای هرآنچه از من گرفتی و هر چه دادی ...که برای گرفتن هایت لیاقت نداشتم و دادن هایت از روی کرم و لطفتت بود به جان عزیزت قسم خداجان که عین باور قلبی من است خودت که بهتر م یدونی... فقط این یکی تحملش خیلی سخته...به جان عزیزت خیلی...احساس م یکنم اونقدر بزرگ نشدم که بخوام دست از این خواسته بکشم...این یه خواسته شخصیه ...حالا که نمیشه کمکم کن باهاش کنار بیام...جبران خلیل جبران درست م یگفت...
چهارم: پدر جان سلام... روی اینو ندارم که رو در رو بهتون بگم... ببخشید... دختر خوبی برات نبودم م یدونم ... اروزی هر پدر و مادری این است که بچشون بزرگ بشه ... عصای دستشون... تکیه گاه خستگی هاشون...دخترا و پسرا هم بزرگ م یشن... ازدواج م یکنن و اروزها و برنامه های بعدی...یکی پشت سر دیگری... داستان من فرق داره آقاجون... ببخش...حداقل مثل بقیه ادمها نمیشه...
دلم گرفته است
...
چراغ های رابطه تاریکند...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:9 بعد از ظهر توسط باران محسنی








