مردِ وسيعِ ،آرامِ،تنهايِ سختِ من...
[ یادداشت های شخصی ]
+ نوشته شده در ساعت0:43 قبل از ظهر توسط باران محسنی
ماریو بارگاس یوسا نویسنده، دیپلمات و سیاستمدار پرویی از جمله استثناهای پرفروغی است که می تواند ردیه ای بر نظریه "عدم سنخیت سیاست ورزی و روشنفکری" باشد. یوسا سال ها در کار دیپلماسی و تحلیل سیاسی بوده اما امروز کمتر خواننده آثار اوست که سابقه فعالیت سیاسی وی را ملاک قرار دهد و به جای رمان هایش به دوران پشت میز نشینی اش اشاره کند.
اگرچه غالب فعالیت های سیاسی یوسا هم راستای دغدغه های صلح طلبانه و دموکراسی خواهانه او بوده است ولی آنچه از وی به یادگار می ماند، نه عکس های مربوط به ملاقات هایش با روسا و وزرا که رمان های تاریخی و انسان گرایانه اوست.هنرمندان و نویسندگان و روشنفکران، انسان های بی سن و سالی هستند که کسی سال ها و دهه های عمرشان را نمی شمارد و آرزوی نبودشان را نمی کند. سیاستمداری حاصل تجربه و آزمون و شکست است. تجربه و آزمون و خطا در سیاست مساوی با اشتباه ها و خیانت ها و مصلحت اندیشی هایی است که تاثیراتش فراتر از فرد را دربر می گیرد و آسیبش متوجه گروه، قوم یا یک سرزمین می شود.

نسل بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران فراز و فرودهای مختلفی را از سر گذرانده است. تلاش برای تثبیت حکومت مردم سالارانه، تفکیک واقعی قوا، دستیابی به حقوق شهروندی و قدم گذاشتن به مسیر توسعه اقتصادی و صنعتی با پستی و بلندی های بسیار همراه بوده است. در این میان دوره هشت ساله صدارت سیدمحمد خاتمی به دلیل آنچه قبل از آن وجود داشت و بعد از آن جریان دارد، دوره ای متفاوت به شمار می رود.
دوره حضور خاتمی در جایگاه ریاست جمهوری، دوره پیوند اخلاق و فرهنگ با سیاست بود. شاید جهت گیری مستقیم او و مجموعه همراهش به سوی آرمان های دیرین جامعه چون دستیابی به آزادی ها و حقوق اولیه انسانی بود که دوره خاتمی را این قدر متفاوت نشان می داد. اما تغییر مسیر سیاسی کشور از سال 84 به این سو و به خصوص اتفاقات تابستان 88 دلیل اصلی تفاوت ها را پیش رو می گذارد. او حالا بیش از پیش بر ابعاد فرهنگی و متعهدانه اش افزوده و این مقوله کمترین ارتباطی با پیشبرد موضوع گفتگوی تمدن ها و ادبیات روشنفکرانه اش ندارد. ورود خاتمی به انتخابات دهم ریاست جمهوری و سپس کناره گیری اخلاقی اش در حمایت از میرحسین موسوی و سپس کوششی که در حمایت از او به خرج داد، کماکان به شکلی دیگر و در مرحله ای خطیرتر از گذشته جریان دارد و کیست که نگوید چنین رویکرد شجاعانه ای را از خاتمی در این برهه پر از اتهام و افترا و محاکمه انتظار نداشته است.
خاتمی در نیمه هفتمین دهه عمرش - که مقارن بازنشستگی و دوره استراحت و رخوت خوانده می شود - به آن دسته از سیاستمدارانی پهلو زده است که سن را به شمارش نمی آورند و به جای عزلت گزینی از تجربه و پختگی سخن به میان می آورند.

اما حضور پیوسته خاتمی در جریان رخدادهای پس از انتخابات و حمایتش از حقوق به یغما رفته بخشی از جامعه، حضوری توام با تعهد و اخلاق بوده است. شاید اطلاق دوباره "سیاستمداری که به جای سیاست به روشنفکری نزدیک است" به سیدمحمد خاتمی، دیگر پس از عبورش از آتش به فراموشی رفته باشد. او چند روز قبل از سالروز تولد 66 سالگی اش با سخت ترین تهمت هایی مواجه شد که رییس جمهورسابق یک کشور با آن روبرو می شود؛ آن هم در یک نظام سیاسی اسلامی و در سیستمی که تصمیم سازی های عالی رتبه اش در ید رییس دولت نیست.
خاتمی در 66 سالگی هر قدر با کینه و تهمت های مخالفانش روبروست، به همان اندازه نزد رفرم گرایان صاحب جایگاه اخلاقی و فرهنگی در کنار وجهه سیاسی شده است. اگرچه دوران توسعه سیاسی و فرهنگی دولت اصلاحات کم کم زیر غبار سال ها می رود، ولی تحولات رخ داده اخیر بر یگانگی دوره ریاست جمهوری خاتمی در جمهوری اسلامی می افزاید و شمع های تولد او را درخشان تر جلوه می دهد.اینجاست که حتی سیاستمداری که قلم بر بوم نقاشی نمی کشد و تبحر در نواختن ساز ندارد، حافظ هنر و فرهنگ لقب می گیرد و کسی عدد شمع های روی کیک تولدش را ملاک بازنشستگی حساب نمی کند. او نمونه سیاستمدارانی در ایران شد که عمری همپای نویسندگان و هنرمندان خواهند داشت.
[ سیاست ]
+ نوشته شده در ساعت5:37 بعد از ظهر توسط باران محسنی
يا لطّيف
ذات لطيفت در تصورم خير محض است و از حضرتت جز فعل خير اقدامي متصاعد نيست و كسيكه در قوس صعودي خير قرار گيرد جز خير محض چه چيزي را م يتواند بستايد و به جز زيبايي به چه عشق بورزد...براي شروع مجدد از تو خواهم گفت...از تو كه روزهايم را سرشار كرده ايي...از تو كه دوستت م يدارند، دوستت م يدارم و برايت اندوهگينم ...مشقات و رنجم پاياني ندارد ...و تنها درد علاج دردم است... م يگويند انكه با عشقي راستين و حقيقي، تو را دوست بدارد،در جهان اواره است و كسي كه تنها به تو بيانديشد سرانجام تو را مشاهده م يكند!...چنين باد سرنوشتم
نو شدن جهان زاده ي تضاد است هله تا دوي نباشد،كهن و نوي نباشد
به نام تو...
چند روز پيش زير گوشم مردي به زن خود بدگمان و ظنين م يشود...هر شب دست و پاي زن را با حملات چوب م يشكند و زن تا صبح ناله م يكند و دوباره شب بعد جايي ديگر از بدن شكسته م يشود و زن تا صبح ناله م يكند...استحمام نم يتواند بكند حوائج شخصي اش را نم يتواند رفع كند...غذا نم يتواند بخورد و بعد از 16 روز تحمل درد و رنج و شكنجه م يميرد...شوهرش او را به بيمارستان م يبرد و مي گويد كه بر اثر تصادف به اين حال رسيده است... و سرانجام با دخالت پزشكان به پليس تحويل داده م يشود ان موقع راز مرگش فاش م يشود... اين زن كشته شد توسط همسرش به جرم اينكه ،به او مشكوك بود..
حالا كه اين مطالب را م ينويسم كمي به خودم مسلط شدم ...تصور اينكه زن بيچاره اماج حملات وحشيانه بوده مرا ديوانه و عصبي م يكند ...ناله و صداي ضجه اش را تصور م يكنم و اينكه قادر به دفاع از خود نبوده است....از اين كه توان و زبان دفاع از خود را نداشته تمام بدنم م يلرزد... بي اختيار گريه م يكنم...انگار مقابل چشمان من كتك م يخورد و من كاري نم يتوانم بكنم...
در روستاي يكعه سعود از توابع راز و جرگلان استان خراسان رضوي در ايران نيز زنان خريد و فروش م يشوند. دختران پانزده _ شانزده ساله را براي كودكان هفت _ هشت ساله به همسري م يخرند،قيمت زن هاي دوم و سوم بيشتر از زن اول است چون جوان ترو با بنيه بيشتر براي كار هستند... خودسوزي زنان در اين جامعه بسته رواج زيادي دارد و هر چه به عمق اين جوامع اضافه م يشود وضع بحراني تر است...مجبورند بسازند يا بسوزند ...زنان تركمن راز و جرگلان در فضاي بسته مانند برده كار مي كنند مانند برده با آنها رفتار مي شود و وقتي پيرو و فرسوده شدند زن ديگري جاي انها را م يگيرد ..آنها تمام كارهاي خانه را اعمم از آورد آب، دوشيدن بز و گاو، دوختن و ريسيدن ، نمدبافي كردن، بچه داري ... بر عهده دارند ولي همانند برده با انها رفتار م يشود...حال انكه در اين جامعه اسلام حرف اول را م يزند!
اين رفتار خشوت اميز تنها مختص به جوامع بسته و عقب افتاده نيست ادمهاي تحصيل كرده و دانشگاه رفته هم زنان خود را كتك م يزنند ،اهانت م يكنند در تحقيقي از سوي دانشگاه واشنگتن از ابتداي سال 2009 از ميان هر 5 زن تحصيل كرده 3 زن مورد ضرب و شتم همسران تحصيل كرده شان قرار م يگيرند...
خدا زبان را براي ادمي بي استخوان آفريد تا به نرمي سخن بگويد عقل افريد تا بيانديشد... قلب داد تا محبت كند ولي حالا با زبان م يزند، با عقل دسيسه م يكند و با قلب م يكشد...خدا زن را افريد به او توان بقاي حيات ادمي را داد به او نيروي محبت داد تا بشر زنده بماند و حالا اين بشر كمر به نابودي او بسته است.
به اين فكر م يكنم كه كه اكنون چند زن در جهان توسط همسرانشان كتك م يخورند...دنيا تغييري نكرده اگر در گذشته زن جزو مايملك مرد به شمار م يرفت و ديگران م يتوانستند زن را به ارث ببرند، اگر در گذشته زن را زنده به گور م يكردند، اگر در گذشته زن حق خوردن غذا سر سفره را نداشت، اگر زن را جنس دوم مي دانستند و اگر زن كنيز مرد بود حالا به اسمي ديگر به زن ظلم مي شود...شايد چون صداي زن نازك است براي همين به جاي نم يرسد... فمنيست نيستم و تساوي حق زن و مرد را نم يخواهم (چون تساوي هم خود نوعي ظلم به طرفين است) من بديهي ترين حقوق يك انسان را براي زن م يخواهم... حق احترام ...حق آزاد بودن...حق زندگي ...حق زياديه؟شما مردي كه اين مطلب را م يخواني ،مردانه و جوانمردانه بگو توقع زياديه؟ تو چيكار م يكني با همسرت؟
از اين دست حرفها زياد شنيده و گفته ايم ولي چرا وضع همين است كه هست؟
اين كه خدا مرا زن آفريد، حتما حكمتي داشته است...اين سوال هميشه ذهنم را درگير كرده. آيا ممكنه همسر آينده ام مرا كتك بزند؟...اون موقع من چيكار كنم؟ آيا زندگي مشترك آن موقع معني خواهد داشت؟ اسلام و تعاليم آن كجاي اين سوال جاي دارد...
خداي خوبم ،تو كجاي اين قصه اي؟كجا فراموشت كرديم؟چه شد كه از ياد رفتي؟...
[ جامعه ]
+ نوشته شده در ساعت11:24 بعد از ظهر توسط باران محسنی









